معرفی میکنیم....
بعد از اینکه یکبار سر ذوق آمدیم و رامین شرفکندی را در اینجا معرفی کردیم و هم خودمان ذوق کردیم و هم رامین و هم دوستان دیگر، تصمیم گرفتیم بقیه دوستان وبلاگی را هم اینجا معرفی کنیم...
فعلا البته فقط کسانی را معرفی میکنیم که در حاضر غایب شرکت کردهاند. غایبین با ولیشان تشریف بیاورند ببینیم چه میشود.
1- همسر گرامی
دوست عزیز و یار شفیق و نور چشم و تاج سرمان، سرکار خانم فاطمه خانم، که چهارماهی میشود افتخار وصلت با ایشان را داریم، همانگونه که میشود حدس زد، پروپاقرصترین خوانندهی این ن.ب.خ. ما هستند و گاهی در کامنتدانی و گاهی حضوری و گاهی تلفنی نظراتشان را ابلاغ میکنند.
با فاطمه در زمان دانشجویی فوق لیسانسمان آشنا شدیم. ما ورودی 83 بودیم و ایشان 84. مهمترین وجه مشترکمان هم میل به سینما است. طوری که تمام فیلمهای روی پرده را (حتی شده «سرگیجه» و «سنگ کاغذ قیچی») میبینیم و حتی پیشنهاد ازدواج را هم در سینما بهمن سر فیلم «چه کسی امیر را کشت» به ایشان دادهایم.
بر خلاف آنچه تصور میشود، در خانه با هم به زبانهای باستانی حرف نمیزنیم و اصولا این رشته غیر از این که واسطه آشنایی ما بوده، نقش آنقدرها پررنگی در زندگیمان ندارد. مخصوصا که فاطمه بخاطر بعضی مسائل حاشیهای کمی از رشتهاش دلخور هم هست.

مانند چند تن دیگر از بهترین دوستانمان، با مهران هم در سپنتا آشنا شدیم (سمت راست در عکس). فامیلی کاملش «کارزاری گرگری» است و «گرگر» نام جایی است نزدیک جلفا، درست لب رود ارس (یعنی که ترک است!) و در این هفت سالی که از آشناییمان میگذرد بسیار ماجراها و خاطرهها داشتهایم که معمولا یک پای ثابتشان هم محمد نوشه بوده است اما اوج شاهکارهای دو نفرهمان آن زمانی بود که تقریبا شش ماه، هر روز صبح میرفتیم و در کلهپزی خیابان امیراتابک کلهپاچه میخوردیم. کلهپزباشی خیال میکرد که ما از اعضاء باشگاه آنور خیابان هستیم و گهگاهی حال مربی باشگاه را از ما میگرفت.
مهران خان کمی لوده است. اهل مسخرهبازی در آوردن و دست گرفتن و ادا در آوردن و گاهی هم اعمال وقیح ولی خندهدار. هیچوقت هم نشده یکبار موقع عکس گرفتن صاف و صحیح بایستد و ادا در نیاورد.

3- زیزی
خواهر کوچکمان زینب که نصیحتهای من و پدر و مادر و بقیهی بزرگترهای فامیل را گوش نکرد و به جای معماری تهران یا هر چیز دیگر، صاف رفت IT شریف (من هم البته دقیقا همین کلهشقی را کردهام 13 سال پیش) و الان ترم اول است و از شوک ریاضی 1 تازه رها شده و دارد خودش را برای امتحانات آخر ترم یک آماده میکند و یک هفتهای هم هست که ذوق لپتاپ دارد و دارد تلاش میکند ویندوز ویستایش را وصل کند به شبکهی بیسیم دانشگاه...
قضیه شوک ریاضی 1 هم این است که ترم اول یک امتحان میان ترم ریاضی 1 میگیرند که معدل دانشگاه میشود چیزی زیر 10! آنوقت بچه درسخوانهایی که در عمرشان نمره زیر نوزده ندیدهاند، تازه درک میکنند شریف یعنی چه!

یکبار دوربینمان را آورده بودیم شرکت که از محیط و دوستان و همکاران عکس بگیریم، هر کس که دوربین دستمان دید گفت شهنام محمدنظر! شهنام خان دستی در عکاسی دارد و از زمان دوربین لوبیتل تا حالا که EOS 350 دارد، مشغول عکاسی و مطالعات عکاسانه بوده است و پایهی یاد دادن و نکته گفتن و معرفی منبع و هر چیزی که به افزودن دانش عکاسی دیگران کمک کند.
آلبوم عکسهایشان البته توسط مقامات قضایی فیلتر شده است ولی اگر فیلترشکن دارید به رفتن و دیدنش میارزد. خصوصا کامنتهای عکسها را هم بخوانید که نکتههای جالبی دارند.

5- پرنسس ح
6- نجمه روزگار
این دو خانم محترم دوستان کاملا وبلاگی ما هستند که در همین بلاگفا سعادت آشناییشان را پیدا کردهایم و اتفاق فرخندهی آشنایی هم همان روزهای اول و Postهای اول به وقوع پیوسته است و هنوز چشممان به جمالشان روشن نشده.
سرکار خانم پرنسس ح، اینطور که از وبلاگشان برمیآید، دانشجوی رشتهی مشاوره تحصیلی هستند (اصلاح میکنیم: زبان و ادبیات انگلیسی) در زنجان و 21 سالشان است و در آموزشگاهی در تهران زبان انگلیسی درس میدهند و در تحصیل به گروه «کیدز» خیلی موفق بودهاند. باز اینطور که از وبلاگشان برمیآید از آن دخترهای بازیگوش و بیآرام و قرار (و البته خیلی احساساتی) هستند که «مثل کوه آتشفشان» میمانند.

سرکار خانم نجمه، همشهری همسر گرامی ما، اینطور که از نوشتههایشان برمیآید بسیار با احساس و نازکاندیشاند و انگار دستی هم در نقاشی دارند ولی وبلاگشان بسیار غمگین است و تازگیها فهمیدهایم این غمگینی به خاطر غصهی پسر کوچولوی ایشان است که نیامده از دست رفت. ایشان دودل بودند که آیا در رشتهی فرهنگ و زبانهای باستانی امتحان بدهند یا نه؟ و آخرش نفهمیدیم که تصمیمشان چه شد.

7- رامین شرفکندی
جناب آقای رامین شرفکندی که قبلا معرفی شدهاند هم از دوستان سپنتایی ما هستند. البته ایشان را از دوران تحصیل میشناختیم ولی در سپنتا بود که فهمیدیم رامین رامین که میگویند یعنی چه! رامین الان هم همکار ماست ولی حیف که ساختمانهایمان از هم جداست و جایش در اتاق من و کارآگاه بهمنی جدا خالی است

8- ساناز ثابت
با سرکار خانم ساناز ثابت که دوست صمیمی ما و همسر گرامی هستند، فکر میکنم پیرارسال توی کلاسهای لینوکس آشنا شدیم. کلاس ساعت 8 شروع میشد، ساناز ساعت هشت و ربع میآمد و فرزین هشت و نیم! سال پیش هم شش ماهی در مرکز تحقیقات مخابرات همکار بودیم و فکر میکنم اولین دوستی که خبر ازدواج قریبالوقوع من و همسر گرامی را شنید همین خانم ثابت بود. ساناز همشهری ماست (ما خودمان را رشتی حساب میکنیم) و خیلی خونگرم و خوشخنده است و اهل تحویل گرفتن و روحیه دادن به رفقا. پارسال همین روزها سرگرم مهاجرت به استرالیا بود و الان برای تعطیلات تابستانی برگشته ایران.

9- مینا
ما که رشتهی فرهنگ و زبانهای باستانی قبول شدیم، سال بالاییهایمان اصلا تحویلمان نگرفتند و اصلا تا دو سه ماهی خبر نداشتیم که بچههای ورودی قبل از ما چه کسانی هستند. وقتی ما سالبالایی شدیم و روز اولی بود که ورودیهای 84 وارد پژوهشگاه میشدند، تصمیم گرفتیم به افتخارشان یک «چایی بیسکوییت پارتی» بگیریم توی همان سلف پژوهشگاه و آشنا شویم و تحویل بگیریم تا مثل ما احساس غربت نکنند.
من که رفته بودم سراغ 84ایها تا دعوتشان کنم کمی توی قیافهها گشتم و کسی که چهرهی باز و نگاههای شادش توی چشم میزد و میتوانستم حدس بزنم بهترین استقبال را از دعوت ما میکند همین مینا خانم بود. از آن موقع تا بحال ما دوستی خیلی صمیمانه و خواهر-برادرانهای با هم داریم و رابطه مینا و همسر گرامی هم خیلی خواهرانه است.
متاسفانه همان روزهایی که ما مشغول برگزاری مراسم عقد در شیراز بودیم، مادر مینا بعد از تحمل یک دوره دردناک بیماری درگذشت و مینا نتوانست در مراسم ما شرکت کند. البته خبر ناگوار را تا مدتها به ما نگفته بود. هنوز هم که چهارماهی از آن اتفاق دردناک میگذرد، مینا سوگوار است و امیدوارم زودتر بتواند این غم را فراموش کند

10- فرزین آذریپور
استریلترین دوستمان، فرزین آذریپور، اگر چه مثل ما از کامپیوتر نان میخورد ولی دستی در موسیقی دارد و سنتور درس میدهد و شاگرد فرهاد فخرالدینی است در تنظیم موسیقی.
یکی از خاطرهانگیزترین مسافرتهای دوران مجردیمان، همسفری با فرزین خان بود به شیراز، نوروز 85، برای گردش و برگزاری «کانتست کتیبهخوانی» در تخت جمشید. قصدمان هم این بود که کنار خیابانهای شیراز چادر بزنیم و آنقدر تجهیزات با خودمان برده بودیم اگر در شیراز طاعون هم آمده بود ما طوریمان نمیشد. (حتی یک باکس آبمعدنی هم از تهران با خودمان برده بودیم). یک شب هم در چادر خوابیدیم ولی فردایش به اصرار «هوشیار دژم» رفتیم خانهی آنها در قصرالدشت و اولین بار که مزهی مهماننوازی شیرازیها را چشیدیم همان نوروز 85 بود.
