به پیشبینی «وبگذر» امروز NaN نفر به بازدید نوشتههای بیخوانندهی ما خواهند آمد! قضیه این است که ساعت صفر است و هنوز هیچ کس به بازدید ما نیامده؛ وبگذر برای تخمین کسانی که تا آخر وقت خواهند آمد این صفر را تقسیم بر آن صفر میکند و نتیجهاش میشود NaN (Not a Number) نفر!

+ نوشته شده در
2007/12/21ساعت 0:26  توسط علی گنجه ای
|
فکر کنم به زودی پدر هم به جمع وبلاگنویسهای فامیل بپیوندد. امروز صبح سفارش کرد برایش لپتاپ بخرم!
+ نوشته شده در
2007/12/20ساعت 14:50  توسط علی گنجه ای
|
سوتی دادیم عین چی! درست پشت در ورودی آپارتمان، با صدای بلند گفتوگوی بیتکلفی با همسر گرامی کردیم و حرفمان که تمام شد احساس کردیم صدای خیلی ملایم در زدن شنیدهایم! (زنگ آپارتمان خراب است و مراجعین باید در بزنند) از چشمی نگاه کردیم و دیدیم همسایه پشت در است! به روی خودمان نیاوردیم و از همسر گرامی پرسیدیم صدای در زدن شنیدی؟ گفت نه! (واقعا نشنیده بود) خلاصه دوباره از چشمی نگاه کردیم و دیدیم همسایه خودش خجالت کشیده و رفته!
+ نوشته شده در
2007/12/19ساعت 22:17  توسط علی گنجه ای
|
ویزای هلند عمو خورد توی گذرنامهاش. گذرنامه به کیف که داشتم میآمدم بیرون به آقای مددی سفارت هلند گفتم که توی وبلاگم درباره شما نوشتهام و آدرسش را هم دادم. خندید و پرسید خوب نوشتهای یا بد؟ گفتم بد نوشته بودم که نمیآمدم به خودتان بگویم!
+ نوشته شده در
2007/12/19ساعت 22:7  توسط علی گنجه ای
|
پسر دایی دیشب شام مهمان ما بود و دو نفری نشستیم و مثل پیرمردهایی که خاطرات دوران احمدشاه را برای جوانان تعریف میکنند، از خاطرات روزهای اول اینترنت برای همسر گرامی میگفتیم و او هم با علاقه و تعجب گوش میکرد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/12/19ساعت 12:16  توسط علی گنجه ای
|
قدر برنامهی OneNote از مجموعهی Office را بدانید. برنامهی بسیار خوشدستی است برای دستهبندی یادداشتها و پیدا کردن راحتشان.

+ نوشته شده در
2007/12/18ساعت 16:46  توسط علی گنجه ای
|
نجمه یک post گذاشته بود روی وبلاگش، 6تا کامنت داشت که یکی من بودم یکی همسر گرامی یکی مهران و یکی هم پسرخاله! خلاصه در راستای گسترش سریع فک و فامیل و رفیق رفقا بر روی نت، بالاخره پسر دایی هم وسوسه شد آلبوم عکسهایش را بگذارد روی fotki. اینجا بروید و ببینید.
+ نوشته شده در
2007/12/18ساعت 16:2  توسط علی گنجه ای
|
یکبار فکر میکنم سال اول یا دوم دبیرستان بودم که صبح دیدم فرش توی پاگرد خانه کثیف است و انگار کسی گلاب به رویتان آنجا کمی بالا آورده باشد. پرس و جو که کردم فهمیدم نصفه شب چیزی توی گلوی خواهر کوچکم گیر کرده بوده و داشته خفه میشده، پدرم هم خانه نبود و مادرم مرا بیدار کرده بود که ببریمش بیمارستان، من آنقدر گیجبازی در آورده بودم که مادرم بیخیال شده بود و رفته بود سراغ برادر بزرگم و داشتهاند خواهرم را بیرون میبردهاند که توی پاگرد بالا میآورد و راه نفسش باز میشود...
خواب من اینجوری است، یعنی به این آسانیها بیدار نمیشوم و وقت بیداری هم زبانم پنج دقیقهای زودتر از مغزم بیدار میشود و شروع میکنم به پرت و پلا گفتن و اگر قبل از بیدار شدن مغزم دوباره بخوابم، اصلا چیزی یادم نمیماند...
یکی از دوستان دوران جوانی تفریحش این بود که دور و بر ساعت دو نیمهشب زنگ میزد و مرا بیدار میکرد و غشغش به پرت و پلاهایی که میگفتم میخندید... مثلا یکبار گفته بودم که دارم یک کتاب را از روسی به انگلیسی ترجمه میکنم! یا یکبار احوال دریا را از او پرسیده بودم ...
حالا همسر گرامی هم دارد به تدریج صاحب کلکسیونی از پرتوپلا گویی من میشود. مثلا یکبار خانه خیلی سرد شده بود و مرا که بیدار کرده بود که بگوید خیلی سردش است، گفته بودم «مگه من بخاریام؟»
+ نوشته شده در
2007/12/18ساعت 11:8  توسط علی گنجه ای
|
همسر گرامی نوستالژی شده بود. با روشهای ابتکاری خودمان درمانش کردیم
+ نوشته شده در
2007/12/17ساعت 19:43  توسط علی گنجه ای
|
1. دوست عزیزم کیوان برای مطلب محاسبات دلاری ما کامنتی گذاشتهاند و عنوان کردهاند که سیستم معاملات ارزی ایران دچار تریانگولار آربیتیج هم هست. دوست داشتید اینجا بخوانید.
2. من تا قبل از اتمام خدمت مقدس سربازی امکان خروج آبرومندانه از مرز پرگهرمان را ندارم (این خدمت مقدس هنوز شروع هم نشده...) قضیه سفارت هلند و آقای مددی هم مربوط میشود به کار ویزای عموی عزیزمان که قصد دارند کریسمس را بطور مجردی در آمستردام بگذرانند و امروز به سلامتی ویزایشان توی پاسپورتشان نصب شد.
3. میگویند مردهشور کار به بهشت و جهنم مرده ندارد. به این میگویند اخلاق حرفهای (پروفشنالیسم). (ترجمه برای رئیس: رئیسجان برای ما نگین و کاسیس فرقی ندارد، ما همان وبلاگ خودمان را مینویسیم!)
4. خانهی ما خیلی بد آدرس است. یعنی یک چهارراهی سر خیابانمان بوده که تبدیلش کردهاند به این دوربرگردانهای احمدینژادی و جنگلی شده که فقط با GPS میشود آدرس خانهی ما را در پیچ و خمهای لایبرنتمانندش پیدا کرد. (یکبار سر فرصت باید از صحنههایی که پیش میآید عکس بگیرم). اسم خیابانمان را هم به افتخار قهرمان استقلال ونزوئلا گذاشتهاند بلوار سیمون بولیوار (Simón Bolívar) (خود این یارو چاوز هم آمد افتتاحش کرد و چون وسط بلوار را تازه چمن کاشته بودند، بوی پشکل جناب چاوزخان و هیات همراه را کلافه کرده بود). حالا آدرس پستی هم میخواهیم بدهیم کلی باید تاریخ جنگهای داخلی ونزوئلا را وسط بکشیم و «بولیوار» را هجی کنیم تا آخرش نامه بیاید در خانهمان به آدرس: «خیابان سیمون دوبوار»! البته معلوم است هم پستچی محلمان آنقدر ورژنهای مختلف از «بولیوار» دیده که آبدیده شده و هم نویسندهی این نامه آنقدر از نعمت خوشبینی بهرهمند بوده که فکر کرده ممکن است نظام مقدس اسم خیابانی در پایتخت را بگذارد به نام سرکار خانم دوبوار
+ نوشته شده در
2007/12/17ساعت 16:4  توسط علی گنجه ای
|
مسوول پذیرش بخش ویزای سفارت هلند، شخصی است به نام آقای مددی که من خیلی شیفتهی شخصیتش شدهام. مردی است تقریبا 50 ساله، اتو کشیده و کروات زده و سهتیغ تراشیده. در عین حال که بسیار مودب و خوشبرخورد است، همه جور سیاهبازی هم دیده است و میداند با هر کسی چطور برخورد کند.
تا بحال دوبار پیش آمده که مجبور شوم یک ساعتی در اتاق انتظار بخش ویزا منتظر بمانم و هر دوبار توی نخ این آقای مددی و طرز برخوردش بودهام و کلی چیز یاد گرفتهام. مخصوصا برایم جالب است چطور در عین رعایت ادب آدمهای تازه به دوران رسیدهای را که سعی میکنند خودشان را خیلی مهم جلوه بدهند، میشوید و کنار میگذارد! به علاوه حواس خیلی جمعی هم دارد و توی ذهنش هست که تکتک آدمهایی که در اتاق انتظار نشستهاند اسمشان چیست و کارشان و ...
+ نوشته شده در
2007/12/17ساعت 10:54  توسط علی گنجه ای
|
احمد رضا باطبی توی وبلاگ تازه تاسیساش درباره این نوشته که خواهرش به نام ماریا باطبی تا بحال چندین بار در مسابقات بینالمللی کاراته مدال و مقام آورده ولی به خاطر نام فامیلیاش، هیچوقت به اخبار تلویزیون راه پیدا نکرده است. یعنی در اخبار ورزشی گفتهاند که تیم ایران چندم شد و چند مدال آورد ولی اسمی از ماریا باطبی نبردهاند.
لینک مطلب را توی وبلاگ پرنسس ح پیدا کردم که خودش این روزها حال و روز خوشی ندارد. پرنسس جان اگر نیاز مجدد به فال حافظ داشتی خبر بده.
+ نوشته شده در
2007/12/17ساعت 10:41  توسط علی گنجه ای
|
اگر وبلاگ نوشتن ثوابی داشته باشد، این نوشتههای بیخوانندهی ما تا بحال در ثواب وبلاگ نویسی دو نفر شریک بوده، دوست قدیمیمان مهران کارزاری و از دیروز پسرخالهی عزیزمان سجاد.
پسرخاله دانشجوی صنایع پلیتکنیک است و به حکم پلیتکنیکی بودن سرش کمی بوی قرمهسبزی میدهد. توی وبلاگش هم تا بحال سه post گذاشته که یکی افتتاحیه است، یکی بخشی از کاریکاتور بزرگمهر حسینپور در مورد رسومات دانشجویی (آن قسمتی که به دانشجویان پلیتکنیک مربوط میشود) و یکی هم عکس ا.ن. که دارد برای چند دختر نابینا دست تکان میدهد (بوی قرمهسبزی و این حرفها)
+ نوشته شده در
2007/12/16ساعت 11:46  توسط علی گنجه ای
|
توضیحات جامع در مورد سوتی تلویزیون تبلیغاتی در کرج را اینجا ببینید
+ نوشته شده در
2007/12/16ساعت 10:57  توسط علی گنجه ای
|
مدتی است که میراث فرهنگی و شهرداری شیراز ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/12/15ساعت 18:12  توسط علی گنجه ای
|
+ نوشته شده در
2007/12/15ساعت 16:47  توسط علی گنجه ای
|
دوستانی که میگویند من و جد بزرگ به هم شباهت داریم اشتباه میکنند. برای اثبات این امر یک عکس زمان جوانی و جاهلی خودم را سیاه و سفید کردم و کنار جد بزرگ گذاشتم که خودتان قضاوت کنید.
عکس خودم مربوط به سال 81 است. سبیلها هم واقعی است (نه گریم نه فتوشاپ) لطفا سوال نفرمایید!

+ نوشته شده در
2007/12/15ساعت 15:29  توسط علی گنجه ای
|
«برگ وابستگی جاوید» که روی این کارت نوشته شده، معنی میدهد «کارت عضویت دائم»! سال پنجاه و دو بوده است و اوج نهضت «سره نویسی»!

+ نوشته شده در
2007/12/15ساعت 13:57  توسط علی گنجه ای
|
جزء اسناد و مدارک پدر در آلبوم قدیمیاش، یک سری نامه پیدا کردیم ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/12/15ساعت 7:28  توسط علی گنجه ای
|
بالاخره پدر به قولش عمل کرد و آلبوم عکسهای قدیمی را در اختیارمان گذاشت تا اسکن کنیم. این عکس جد بزرگ است (پدربزرگ پدربزرگمان) که نامش حاج هاشم بوده است. عکس تاریخ ندارد ولی به قرائن حدس میزنیم مربوط به 80-1270 خورشیدی باشد. پشت عکس مهر زده: «عکاسی همایون، خیابان شاه». دارم دنبال تاریخچه عکاسی همایون میگردم که بتوانم تاریخ عکس را دقیقتر حدس بزنم ولی فعلا که چیز دندانگیری پیدا نکردهام

+ نوشته شده در
2007/12/13ساعت 15:27  توسط علی گنجه ای
|
بحمدالله همسر گرامی امروز حالش بهتر است و از بستر بیماری یک هفتهای برخاسته است. از این آنفولانزاهای ویروسی گرفته بود که بدترین علامتشان استخواندرد است. هنوز البته صدایش خشدار است که آنهم امیدواریم به زودی خوب شود.
+ نوشته شده در
2007/12/12ساعت 22:53  توسط علی گنجه ای
|
امروزمان هم روز نمیشود. مردیم از کسالت. همان بهتر که برویم دنبال بیمهی عمو و لپتاپ خواهرمان
+ نوشته شده در
2007/12/12ساعت 14:49  توسط علی گنجه ای
|
خدا قسمت کند یک سفر چین برویم

+ نوشته شده در
2007/12/12ساعت 13:22  توسط علی گنجه ای
|
پدر به بازدید وبلاگمان آمدند و تکتک postها و بعضی کامنتها را با دقت خواندند و جاهایی برای روشنتر شدن مطلب سوالهایی پرسیدند و گاهی نکتهای به تناسب مطرح کردند و چندین بار ما را به تایید و تشویق و تحسین پدرانهشان نواختند.
+ نوشته شده در
2007/12/11ساعت 22:28  توسط علی گنجه ای
|
+ نوشته شده در
2007/12/11ساعت 17:51  توسط علی گنجه ای
|
+ نوشته شده در
2007/12/11ساعت 12:57  توسط علی گنجه ای
|
نقاشیهای خیلی قدیمی ایرانی مربوط بعد از اسلام هستند و اگرچه ویژگیهای زیباییشناسانه خاص خودشان را دارند ولی به وضوح تقلید از سبک نقاشی چینی هستند و از نظر تکنیک نقاشی هم چندان پیشرفته به حساب نمیآیند.
آدم وقتی سنگتراشیهای ساسانی را میبیند، که با این دقت و وضوح شاه و اسبش را روی سنگ نشاندهاند، با خودش فکر میکند حتما ایران ساسانی یک سنت نقاشی خیلی پیشرفته هم داشته که با سقوط امپراطوری از بین رفته.

+ نوشته شده در
2007/12/10ساعت 18:4  توسط علی گنجه ای
|
اگر محل قبر اموات و درگذشتگانتان را هم فراموش کردهاید بروید اینجا پیدایشان کنید. انگار غیر از اطلاعات بهشت زهرا، اطلاعات بعضی قبرستانهای دیگر را هم دارند چون مثلا آمار پدر بزرگ مرحوم ما را که در قم دفن است را هم داشت.
+ نوشته شده در
2007/12/10ساعت 16:9  توسط علی گنجه ای
|
من که اقتصاد سرم نمیشود ولی انگار اینجوری است که:
1- پارسال این موقع، هر دلار 0.76 یورو بوده
2- الان هر دلار تقریبا 0.68 یورو است
3- پارسال این موقع هر دلار 9148 ریال بوده
4- الان هر دلار 9360 ریال است
یعنی با اینکه ارزش جهانی دلار پایین رفته، قیمت ایرانی آن تقریبا ثابت مانده و کمی هم بالا رفته. به این ترتیب ما جنسی را که پارسال میخریدهایم 10 دلار حالا باید بخریم یازده دلار و قیمت دلار هم که ثابت مانده، یعنی اجناس وارداتی برای ما گرانتر تمام میشود. رئیس جان؟ تو که MBA هستی بگو آیا استدلالم درست است؟
+ نوشته شده در
2007/12/10ساعت 15:50  توسط علی گنجه ای
|
اینقدر عکس این ا.ن. در دوحه را نفرستید که وای خلیج عربی شد. آن که توی آرم شورای همکاری خلیج فارس نوشته: «المجلس التعاون لدول الخلیج العربیه» معنی میدهد:« شورای همکاری دولتهای عربی خلیج» نه «دولتهای خلیج عربی». کمی از خاطرات آن هفت سال عربی که توی راهنمایی و دبیرستان خواندید به یاد بیاورید... «دول» که جمع مکسر دولت است (درست بخوان بیتربیت). جمع مکسر غیر عاقل هم که حکم مفرد مونث دارد، خلیج هم که مذکر است، صفت و موصوف هم که در عربی تطابق جنسی دارند، بنابراین العربیه که ه تانیث گرفته به دول برمیگردد نه به خلیج.
+ نوشته شده در
2007/12/10ساعت 10:29  توسط علی گنجه ای
|
به نظرم مشهورترین جای شیراز میدان گاز باشد چون ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/12/9ساعت 12:13  توسط علی گنجه ای
|
البته که ما به سر سنگتراشان هخامنشی قسم میخوریم ولی ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/12/9ساعت 11:0  توسط علی گنجه ای
|
میدانید استان «کردفان جنوبی» کشور سودان، در سرشماری سال 2005 مجموعا چند راس حیوان اهلی داشته است؟ 2550942 راس گاو و گوساله، 240818 راس گوسفند، 129492 راس بز و 258084 نفر هم شتر که سر جمع میشود 3179336 راس انواع حیوانات اهلی.
قضیه این است که من تلفن یکی از نمایندگیهای بیمه را داشتم ولی نه یادم بود که نمایندگی کدام بیمه است و نه یادم بود که فامیلی مدیرش چیست. گفتم حتما لیست همهی نمایندگیهای بیمه توی سایت خود شرکتهای بیمه یا کتاب اول یا ... پیدا میشود پس توی گوگل دنبال تلفنش بگردم ببینم اسمش را پیدا میکنم یا نه؟ آن عدد 3179336 شمارهی هفت رقمی همین دفتر بیمه است ولی هر چیزی که توی گوگل پیدا کردم به همین نامربوطی بود.
+ نوشته شده در
2007/12/8ساعت 15:18  توسط علی گنجه ای
|
برای وام ازدواج رفتم یکی از دفاتر صندوق مهر رضا در امیرآباد شمالی...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/12/8ساعت 14:26  توسط علی گنجه ای
|
عشق به همه چیز شنیده بودیم بجز عشق به هوگو چاوز (رئیس جمهور ونزوئلا)! یک بابایی پیدا شده یک وبلاگ فارسی زده برای چاوز و خودش را رسما برای این یارو جر میدهد. اسم وبلاگش را هم گذاشته «چاوز، آزادیخواه آمریکای لاتین»!
این سایت «تابناک» هم همان «بازتاب» است. به قول بعضیها «new name, same shit»! یک جوری خبر اعتراض وبلاگ فارسی چاوز به ابطحی را منعکس کرده بود که فکر کردم خود این هوگو خان وبلاگ فارسی دارد.
+ نوشته شده در
2007/12/7ساعت 21:19  توسط علی گنجه ای
|
«رامین شرفکندی» آدمی است خاص خودش: شوخ (یادم نمیآید بیلبخند دیده باشمش)، متواضع (تواضع افراطی دارد البته، گاهی خودش را دست کم میگیرد)، باهوش (از وجناتش پیداست) و ... کلا خیلی دوستداشتنی. مهابادی است و اواخر مرداد امسال عروسیاش بود و چه خوش گذشت. نصیبتان بشود یک عروسی کردی شرکت کنید.

+ نوشته شده در
2007/12/5ساعت 19:11  توسط علی گنجه ای
|
توی شیراز عمارتی هست به اسم عمارت «هفت تنان» از بناهای زمان کریمخان زند...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/12/5ساعت 17:44  توسط علی گنجه ای
|
بنزین برای مسافرکش جماعت حکم صحرای کربلا را دارد برای روضهخوان جماعت... یعنی صحبت از هرجا که شروع شود به همینجا ختم میشود. مخصوصا این قضیه در مورد موتوریها بیشتر صدق میکند چون هم بیشتر در مضیقه هستند و هم نرخ کرایه بیشتر توافقی است و توجه دادن مسافر به مصائب بنزین میتواند امتیازی باشد در چانهزنی آخر کار...
امروز که داشتیم کیف به جیب از هفت تیر برمیگشتیم، موتورسوار محترم شروع کرد به صحبت در مورد فضایل اخلاقی بعضی آدمها و اینکه هنوز هم آدم خوب پیدا میشود و اینجور چیزها... حالا هرچه دارم فکر میکنم که این قضیه را چطور ربط داد به سهمیهبندی سوخت...؟ یادم نمیآید!
هرکس توانست یک داستان کوتاه بنویسد (آنقدر کوتاه باشد که از هفتتیر تا میدان تختی بشود تعریفش کرد) که با ذکر فضائل اخلاقی انسانها شروع شود و به سهمیهبندی سوخت ختم شود، جایزه دارد.
+ نوشته شده در
2007/12/5ساعت 14:38  توسط علی گنجه ای
|
درست است که وقتی از تاکسی پیاده میشوم پشت سرم را نگاه نمیکنم که چیزی جا نمانده باشد (این جزء عادات ثانویه همسر گرامی است) ولی کلا حواسم خیلی به دور و برم هست. وقتی دم شرکت دست در جیب راستم کردم که کیف پولم را در بیاورم و کارت بزنم و دیدم نیست... فوری در ذهنم مرور شد که یک تاکسی گردشی سفید-نارنجی بود که درست وسط شیشه جلویش یک برچسب کوچک چسبانده بود که «نرخ این تاکسی با تاکسیمتر محاسبه میشود» و رانندهاش نسبتا پیر بود با عینک دسته کائوچویی و مسیرش هفت تیر بود و یک خانم بلندبالا هم صندلی جلو نشسته بود! خلاصه از سرخیابان موتور گرفتم و رفتم هفت تیر و تاکسی را پیدا کردم و کیفم را پس گرفتم... راننده و مسافرانش بیشتر از من ذوق کرده بودند!
+ نوشته شده در
2007/12/5ساعت 11:25  توسط علی گنجه ای
|
احتمالا ماموران آگاهی اهواز نسبتی با اقوام مادری خانم پیادهرو داشته باشند باشند. این اقوام مادری خانم پیادهرو برای هر طلاقی که در خانوادهشان اتفاق میافتد باید یک دلیل «خیلی بزرگ و شیک» داشته باشند. اگر زن جزء خانواده باشد دلیل طلاق حتما مرد نبودن مرد و خشونت بیش از حد او است: «میزد .. با راکت تنیس ...ضمنن مرد هم نبود» و اگر مرد از فامیل باشد دلیل حتما ج.ن. بودن زن است: «زن احمد.. از فرانکفورت تا تهران در هواپیما به یک فرش فروش می داد»
حالا حکایت گزارشهای پلیس است از درگیریهایش. مثلا همشهری امروز گزارش داده که پلیس آگاهی اهواز یک عده را به اتهام قتل یکی از ماموران زبدهاش دستگیر میکند و در جریان درگیری یکی از این افراد گلوله میخورد و میمیرد. خبر در همشهری اینطور آمده: «با انتقال متهمان به بیمارستان، یکی از آنان به نام نعیم که 7 شهریور ماه گذشته مادر خود را نیز به قتل رسانده بود، به علت شدت جراحات وارده در بیمارستان جان باخت»
+ نوشته شده در
2007/12/4ساعت 11:55  توسط علی گنجه ای
|
اگر ندیدهاید که کسی دیباچه گلستان سعدی را به آواز بخواند، ما دیشب شنیدیم!
حدود 7:30 شب توی تاکسی نشسته بودیم و رادیو پیام گوش میکردیم که خواننده شروع کرد در نمیدانم چه دستگاهی (اسم این دستگاههای آوازی را هیچوقت یاد نگرفتم) به خواندن: «منت خدای را عزوجل ...» و در برابر گوشهای حیرتزدهی ما خواند تا آنجا که میگوید: «... تو که با دشمن این نظر داری». فقط دقت نکردیم ببینیم آن آیهی «اعملوا آل داوود شکرا» را هم میخواند یا نه؟ اگر خوانده باشد که یک سور زده به محسن نامجو و آهنگ «گیس»
نسخه کامل گلستان در ویکیبوک (به قول خودشان ویکینسک)
+ نوشته شده در
2007/12/4ساعت 10:15  توسط علی گنجه ای
|
توی گوگل گشتم دنبال: «عکس نکونام» و فیلتر شدم! کمی که دقت کردم دیدم اگر حرف اول عکس را برداریم میشود یک کلمه ممنوعه و سر و ته نکونام را هم که بزنیم میشود یک کلمه ممنوعه دیگر! آنوقت فیلتر محترم دارد فکر میکند که من در جستجوی پلیدم به دنبال این دو کلمه ممنوعه هستم و برای رد گم کنی چند حرف اضافه هم این طرف و آن طرفشان گذاشتهام و به همین استدلال مرا بلاک میکند! (از نظر فنی اسم کارشان میشود استفاده ناصحیح از regular expression ها) بعد کنجکاو شدم ترکیبات دیگری از این دو کلمه ممنوعه را امتحان کنم و به نتایج خندهداری رسیدم ولی چون نتایجم خیلی خارج از ادب است برایتان بازگو نمیکنم!
این فیلتر مسخره احتمالا از شاهکارهای پارسآنلاین باشد چون فیلتر سپنتا را امتحان کردم و این مشکل را نداشت.
+ نوشته شده در
2007/12/3ساعت 15:57  توسط علی گنجه ای
|
مسعود بهنود روایتی نوشته از زندگی نیما یوشیج با عنوان «یاد بعضی نفرات».
متنش کمی دشوارخوان است ولی به خواندنش میارزد
+ نوشته شده در
2007/12/3ساعت 11:54  توسط علی گنجه ای
|
بد نبود البته... اما از کیومرث پوراحمد انتظار بیشتری داشتم و اتوبوس شبش چندان به دلم ننشست. سعی کرده بود که فیلم احساس خوب دوستی و محبت و برادری و (طبق رسم این روزها) نفی خشونت را به بیننده منتقل کند اما یکجورهایی انگار حسش نمیجوشید و داشت برای منتقل شدن به بیننده زور میزد.
+ نوشته شده در
2007/12/2ساعت 13:9  توسط علی گنجه ای
|
خیلی ضایع است که یک موضوعی به عنوان فکر بکر به سرتان بزند (از آن ایدهها که فکر میکنید اگر پیادهسازیاش کنید میلیاردر میشوید) بعد در اینترنت دنبالش بگردید و ببینید که در ویکیپدیا برایش مدخل ساختهاند!
+ نوشته شده در
2007/12/1ساعت 18:7  توسط علی گنجه ای
|
من و کارآگاه بهمنی تیم یونیکس شرکتمان هستیم و تیمهای دیگر هر وقت مساله سیستمعاملی داشته باشند باید به ما رجوع کنند. یکی از این تیمها تیم بانک اطلاعاتی است و معمولا هم مسالهشان این است که «فضا» میخواهند یعنی دلشان میخواهد مقدار هارد دیسکی که به آنها اختصاص داده شده بیشتر شود. ارقامشان هم نجومی است مثلا یک قلم دو-سه هفته پیش یک ترا بایت (هزار گیگ) درخواست کرده بودند. این اختصاص فضا هم به خاطر مشکلات بعدیاش (تهیه backup و ...) خیلی راهدستمان نیست و خلاصه با «حاج فرامرز DBA» همیشه سر فضا کلکل داریم. مثلا چند وقت پیش که مریض شده بود و خانه خوابیده بود برایش دست گرفته بودیم که از بس فضا گرفته رودل کرده و از این حرفها
حالا همین حاج فرامرز یک ماگ دارد اندازهی لیوانهای آبجو خوری... برای کاری آمده بود پیش ما و ماگش هم دستش بود... صحبتی پیش آمد و کار به شرط بندی کشید که این ماگ اندازه چند لیوان یکبار مصرف جا میگیرد. حاجی روی شش لیوان شرط بست و اندازه که گرفتیم دیدیم ماگ محترم بیشتر از سه لیوان جا نمیگیرد. حالا گیر دادهایم که همهی فضاهایی که از ما گرفتهای را هم دو برابر حساب کردهای و باید نصفش را پس بدهی!
+ نوشته شده در
2007/12/1ساعت 17:30  توسط علی گنجه ای
|
اوایل انقلاب، در اوج بحثهای ایدئولوژیک که هر گروهی دلش میخواست نشریهاش را تعداد بیشتری از مردم بخوانند و به ایدئولوژیاش جذب شوند و بشوند عضو یا حداقل سمپات حزب ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/12/1ساعت 12:6  توسط علی گنجه ای
|
انگار در کلافه کردن فروشندگان لذتی هست که فقط زنان میدانند؟
پ.ن: سرکار خانم نجمه توضیحی در این باره داده اند که بخوانید
+ نوشته شده در
2007/11/30ساعت 22:12  توسط علی گنجه ای
|
تزی در زندگیمان داشتیم که هر کس میخواهد آرامش و آسایش داشته باشد باید از تلویزیون و موبایل و دستهچک حذر کند و حذر هم میکردیم تا اینکه جریان ازدواج پیش آمد و اول از همه به اصرار همسر گرامی و برای رفع بیخبری و نگرانی ایشان یک موبایل گرفتیم (البته ایرانسل است، یعنی هم موبایل هست هم نیست) برای مانورهای مالی ضروری در یک زندگی متاهلی، داریم دسته چک هم میگیریم... ولی از قضیه تلویزیون به هیچ وجه کوتاه نیامدهایم و شده که همسر گرامی را تا خانهی مادربزرگمان ببریم تا یانگوم ببیند ولی تلویزیون به خانه راه ندادهایم.
در این وضعیت و با در نظر گرفتن علاقه همسر گرامی به یانگوم و الیاس و شنبه و ... در نظر بگیرید وقتی میبیند نگهبان افغانی بلوکمان در کیوسک نگهبانیاش تلویزیون و ماهواره دارد و کانال افغانی نگاه میکند (آریانا؟)، چه حالی به همسر گرامی دست میدهد؟
من جدا نگران سلامتی نگهبان مربوطه و رسانههای صوتی-تصویریاش هستم.
+ نوشته شده در
2007/11/30ساعت 11:13  توسط علی گنجه ای
|
اگر مثل پرنسس ح میانهای با کتابهای الکترونیکی ندارید، در عین حال PDFای به دستتان رسیده که به خواندنش میارزد با کمی Acrobat دانی میشود یک کتابچه کاغدی خوشدست از آن PDF ساخت ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/11/29ساعت 21:40  توسط علی گنجه ای
|
دیشب که با همسر گرامی رفتیم به سانس هشت و نیم «اتوبوس شب» برسیم با کمال حسرت متوجه شدیم که از پرده برداشتهاند و جایش فیلمی از یک کارگردان ناشناس گذاشتهاند. کلی یک جایمان سوخت و شاکی شدیم که چه معنی دارد چنین فیلمی فقط دو هفته روی پرده باشد؟
+ نوشته شده در
2007/11/29ساعت 11:54  توسط علی گنجه ای
|
تازه به این نتیجه رسیدهام که سایتهای خلاف اخلاق چقدر باید Hit سرسامآوری داشته باشند! من یک کلمه به نقل از یک کامنت توی وبلاگم نوشتهام س.ک. س. (با نقطههایش) و تا حالا 10 نفر از گوگل و پارسیک به دنبال همین کلمه نقطه دار آمدهاند چرخی زدهاند و رفتهاند!
+ نوشته شده در
2007/11/29ساعت 10:47  توسط علی گنجه ای
|
تا این را هم فیلتر نکردهاند و به ناز فیلترشکنان محتاج نشدهاید، بروید و از اینجا ترجمه فارسی کتاب مارکز را دانلود کنید. این ترجمه امیرحسین فطانت است از اسپانیولی و با ترجمهی کاوه میرعباسی از انگلیسی که در ایران چاپ و توقیف شد فرق دارد.
+ نوشته شده در
2007/11/28ساعت 18:1  توسط علی گنجه ای
|
اینطور نیست که فقط جناب pain-killer مرض «ترین» داشته باشند و ما هم به سهم خودمان به این مرض دچاریم. یکی از چیزهایی که خیلی این مرض ما را تشدید میکند این است که اگر چه به راحتی توانستیم «علی گنجهایترین» گوگل باشیم و آن همنام عتیقهفروشمان را عقب برانیم؛ ولی هنوز تا «گنجهایترین» شدن خیلی فاصله داریم و چندین «گنجهایتر» از ما وجود دارند که معرفی میکنیم:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2007/11/28ساعت 15:46  توسط علی گنجه ای
|
ما یکجورهایی کارمند بانک پارسیان به حساب میآییم ولی هیچ اطلاعی از انواع سپرده و تسهیلات بانکی و وام و نرخ بهره و سود و اینجور چیزهای پارسیان نداریم و هر وقت کسی از ما به عنوان مطلع سوالهایی در این زمینهها میپرسد کلی خجالت میکشیم و با خودمان عهد میبندیم که همین فردا میروم و اطلاعات جامعی کسب میکنم ... از همان عهدها که شما هم با خودتان میبندید و به هیچکدامش عمل نمیکنید.
دیروز با رئیس و ثاثان و کارآگاه بهمنی توی جلسهای بودیم. جلسه که تمام شد صحبت کارت اعتباری پارسیان پیش آمد و ما کنجکاو شدیم که ببینیم آیا چنین کارتی به درد آدم متاهلی مثل ما میخورد یا نه؟ آنوقت یک سری سوال از این سه صاحبنظر پرسیدیم و همهشان متفقالقول جوابهای مشابهی دادند. اما از آنجا که ما آدم کنجکاو و دیرباوری هستیم محض احتیاط زنگی هم زدیم به جناب بهزاد ابراهیمی که ید طولایی در استفاده از انواع کارتهای اعتباری داخلی و خارجی دارند و طبعا مشتری همین کارت اعتباری پارسیان هم هستند و متوجه شدیم همهی جوابهایی که از همکارانمان گرفتهایم از بیخ غلط بوده است!
خلاصه اینکه آمار بانک را از مشتریانش بگیرید نه از کارمندان بیاطلاعی مثل ما چهارتا
+ نوشته شده در
2007/11/28ساعت 14:25  توسط علی گنجه ای
|
1- ساختمان شرکتمان یک فاجعه عمرانی به حساب میآید. صبحها بخاری برقی روشن میکنیم و ظهرها کولر (یعنی همین الان کولر روشن است و کور شویم اگر دروغ بگوییم)
2- طبق آخرین اخبار، ما به خاطر رتبهای که در کنکور سراسری سال 1373 آوردهایم یک نخبه این مملکت به حساب میآییم و اگر خودمان را به انجمن ملی نخبگان معرفی کنیم، آنوقت اگر خواستیم یک روزی در یک اداره دولتی استخدام شویم پایه حقوقمان 150 تومان بالاتر است.
3- اگر رئیس دوباره کامنت نگذارد که «به جای این کارها برو بیزینس پلان در بیاور» مشغول خواندن «دیفال مستراح» بودیم که خواندنش شدیدا به «مهران کارزاری» توصیه میشود.
4- به سرکار خانم نجمه که از قضا همشهری همسر گرامی هستند به خاطر پولیتیک موفقشان تبریک میگوییم و عمرا به همسر گرامی بگوییم که قضیه چه بوده است.
5- شدیدا امیدواریم پنبههای پرنسس ح همینطور رشته شده باقی بمانند برای همیشه
+ نوشته شده در
2007/11/28ساعت 13:38  توسط علی گنجه ای
|
دلم لک زده برای یک دست شطرنج با یک حریف مثل «رامین شرفکندی». یاد آن شبهایی که در سپنتا مینشستیم و روی Yahoo Chess با هم بازی میکردیم و یاد مهران که همهاش Cheat میکرد و با روشهای ناجوانمردانه Rating خودش را بالا میبرد.

+ نوشته شده در
2007/11/27ساعت 17:57  توسط علی گنجه ای
|
مجله Time دارد مرد سال 2007 (دقیقتر ترجمه کنیم «فرد» سال 2007) را انتخاب میکند و محمود احمدینژاد فعلا پنجم است. البته فاصلهاش با نفر اول که خانم هری پاتر باشد خیلی زیاد است. اینجا و اینجا را ببینید.
اسم محمود را گذاشتهاند The rabble-rousing President of Iran و هیچ هنری هم برایش قائل نشدهاند جز اینکه «میداند چطور توجه جلب کند» و «بهتر از همه میتواند آمریکا را تحریک کند»
+ نوشته شده در
2007/11/27ساعت 16:25  توسط علی گنجه ای
|
پرنسس ح تابستان امسال در آموزشگاهشان یک کلاس «کیدز» برداشتهاند و به پسربچههای زیر دبستان انگلیسی درس میدهند و شرح شیرینی بر ماجراهایشان نوشتهاند که خواندن دارد. بطور خلاصه «لم» تدریسشان را اینطور شرح دادهاند که «کار به خصوصی نمیکنم فقط پا به پای بچهها شیطونی میکنم».
از دیشب که این post را خواندهایم -جدا از همه لذتی که بردهایم- همهاش شیطنتهای مختلف بچههای تخس را در ذهنمان مرور میکنیم و تصور میکنیم که آیا در این شیطنت هم میشود روش پرنسس را به کار بست یا نه؟ مثلا این مورد:
یکی از دوستان قمیمان داییای دارد که حتی همان اوایل انقلاب هم که «آخوند دوستی» مد روز بود از آخوندها متنفر بوده و ورد زبانش بوده: «آخوند مادر قح؟ به!» جناب دایی یکبار همان زمانها دست خانواده را میگیرند و برای دیدار اقوام میروند قم و در شیرینی فروشی یکی از اقوام سرشان گرم بوده که میبینند دختر سه-چهار سالهشان دامن عبای یکی از مشتریان معمم را گرفته و دارد داد میزند: بابا!... بابا!... آخوند مادر قح؟ به!... آخوند مادر قح؟ به!...
+ نوشته شده در
2007/11/27ساعت 10:49  توسط علی گنجه ای
|
در این یک ماهی که وبلاگ مینویسم دو عادت بد از وبلاگنویسها دیدهام. یکی message box گذاشتن برای وبلاگ است که مثلا وقتی وارد میشوی یک باکس باز میشود که خوش آمدی و وقتی میروی یکی دیگر که به سلامت باز هم برگرد و .... یک عادت بد دیگر هم ول گشتن توی وبلاگها و کامنت گذاشتن است که «سلام مطالبت خیلی قشنگ بود به من هم سر بزن». این جور کامنتها را حذف میکنیم و فقط آنهایی را نگه میداریم که یا از آشنایان باشد و یا ربط مستقیمی به موضوع post داشته باشد و مطمئن باشیم که کپی و paste نیست.
امروز یکی برای مطلب «وصف العیش میکنیم» کامنت گذاشته که «سلام دوست عزیز وبلاگ بسیار زیبایی داری به من هم سر بزن و نظر هم بده ضمنا اگه می خوای در وبلاگ من مطلب بنویسی فقط کافیه کلمه عبور و پسورذ مورد نظرتو برام در قسمت نظرات خصوصی بنویسی تا من هم فعالش کنم.........ضمنا من مایل به تبادل لینک با شما هستم به این صورت که شما لینک وبلاگ مرادر وبلاگ خود قرار داده و سپس در وبلاگ من در قسمت نظرات بنویسید که با چه نامی شما را لینک کنم»! رفتم سایتش ببینم چه خبر است. چشمتان روز بد نبیند ... اول یک باکس میآید که «سلام به یادداشتهای یک خبرنگار خوش آمدید اگه لطف کردید و نظر دادید ممنون میشم» آن را که Ok میکنی یکی دیگر که «اگه نخواستید نظر بدید حداقل در نظرسنجی شرکت کنید» و آخر سر هم «اگه علاقمند به همکاری با اینجانب بودی در قسمت خبرنامه عضو شو تا خبرت کنم»... اینجا فکر میکنی که سومین و آخرین باکس را هم OK کردهای ولی چهارمی باز میشود که «ضمنا شماره 09363241240 آماده دریافت اس ام اس های شماست» باز هم خدا خیرش دهد که موقع خروج نمیگوید ... (ببخشید من عصبانیام بقیهاش را یک وقت دیگر مینویسم)
یکی دیگر هم برای مطلب «بیت سانسور شده مثنوی» نظر داده که «سلام مطالبت قشنگ بود بیا یک سر بزن من مطالبم در مورد س. ک. س [نقطه گذاشتیم فیلترمان نکنند] هستش بیا نظر یادت نره» ... (من ادامهاش را همان یک وقت دیگر بنویسم بهتر است)
+ نوشته شده در
2007/11/26ساعت 23:33  توسط علی گنجه ای
|
شعر موسی و شبان را که یادتان هست... در کتابهای فارسی دبیرستان آمده بود (زمان ما در کتاب ادبیات سوم نظام قدیم بود) آن شعر یک بیت سانسور شده دارد به این ترتیب:
جامهات شویم شپشهایت کُشم/ شیر پیشت آورم ای محتشم
فکرش را بکنید اگر این بیت به خصوص را سانسور نمیکردند معلمهای ادبیات هر سال چه زجری باید میکشیدند از دست این دبیرستانیهای بیجنبه!
+ نوشته شده در
2007/11/26ساعت 23:13  توسط علی گنجه ای
|
با رئیس و کارآگاه بهمنی نشستهایم و به رسم «وصف العیش نصف العیش» دربارهی روشهای درآوردن پولهای سنگین صحبت میکنیم...
+ نوشته شده در
2007/11/26ساعت 19:5  توسط علی گنجه ای
|
سایت Cellar را از دست ندهید. مخصوصا گروه Image of the Dayاش را. گروه خیلی فعالی است و علاوه بر عکسهای جالبی که در آن post میشود، نظرات و تکهها و عکسهای تکمیلی خوانندگانش هم خیلی خواندنی/دیدنی است.
احتمالا خیلی از عکسهای این گروه را در ایمیلیهای فورواردی و وبسایتهای ایرانی دیدهاید ولی معمولا فقط عکسهای گویا (آنهایی که نیاز به توضیح ندارند) از این طریق به دستتان رسیده باشد.
ماجرای عکس آقا دزده این است که آقا دزده کامپیوتری را میدزدد بیخبر از اینکه صاحب کامپیوتر برنامهای نصب کرده که بطور اتوماتیک با Webcam از او عکس بگیرد و در Flickr آپلود کند! خلاصه چند روز بعد از دزدی چشم صاحب کامپیوتر به جمال آقا دزده روشن میشود!

+ نوشته شده در
2007/11/26ساعت 14:55  توسط علی گنجه ای
|
یک ID داشتیم در یاهو که خیلی برایمان عزیز بود و سال 98 ساخته بودیماش و کلی تویش آرشیو ایمیل و عکس انبار کرده بودیم که خیلیهایشان را هیچ جای دیگر نداشتیم. این ID را یک نفر با اسم مستعار Hacker AZ هک کرد و توی پروفایلمان هم اسم و لوگوی خودش را گذاشت که لوگویش هم توهین آمیز بود. هر چه هم توی سر خودمان زدیم نتوانستیم ID را پس بگیریم...
امروز داشتیم با استاد شهنام محمدنظر دربارهی مباحث اینترنتی اختلاط میکردیم که فرمودند ID ایشان هم هک شده. پروفایل ایشان را که دیدیم به این نتیجه رسیدیم هکر مربوط به ما خیلی هم لطف داشته. پروفایل ایشان انگار که به جای هک مورد تجاوز قرار گرفته باشد! (خواستیم به پروفایل مورد تجاوز قرار گرفته ایشان هم لینک بدهیم گفتیم شاید ناراحت شوند. فردا اجازه میگیریم اگر اجازه دادند حتما لینک میدهیم)
+ نوشته شده در
2007/11/25ساعت 22:55  توسط علی گنجه ای
|
یک عکس دیگر از دخترعموهای دوقلوی همسر گرامی در حال ابراز خنده و تبسم

+ نوشته شده در
2007/11/25ساعت 18:10  توسط علی گنجه ای
|
نمیدانم این که دارد به من ابراز علاقه میکند عسل است یا غزل ولی اگر همینطور به چاق شدن ادامه بدهم چند وقت دیگر هیچ کودک دوسالهای نمیتواند احساساتش را به این سادگی ابراز کند.
+ نوشته شده در
2007/11/25ساعت 17:57  توسط علی گنجه ای
|
توی مراسم عقد من و همسر گرامی، تاریخ یکی از دوربینها غلط بود (یعنی دقیقا پنج ماه و بیست روز و ده ساعت و چهل و هشت دقیقه عقب بود) و از قضا بهترین عکسها را هم همین دوربین ناکوک انداخته بود. این عکسها تبدیل شده بودند به یکی از عقدههای فروخوردهی ما. نه حالش را داشتیم که یکی یکی عکسها را ادیت کنیم و پنج ماه و بیست روز و ده ساعت و چهل و هشت دقیقه به Time Stampشان اضافه کنیم. نه ابزار درست و درمانی پیدا میکردیم که این کار را برایمان بکند.
خلاصه امروز با Lightroom که استاد شهنام محمدنظر معرفی کردند این عقده فروخوردهمان هم گشوده شد ...
+ نوشته شده در
2007/11/25ساعت 15:35  توسط علی گنجه ای
|
اگر مثل من مرض Archiving دارید، برای مدیریت عکسهایتان بروید سراغ Adobe Lightroom. من قبلا خیلی از عکسهایم را با Windows Photo Gallery موجود در Vista برچسب زده بودم طوری که هر عکس دستجمعی n نفره، حداقل n+2 برچسب داشت که اسامی تمام افراد را به علاوه محل و مناسبت نشان میداد. وقتی به این نتیجه رسیدم که Photo Gallery خوشدست نیست و باید عوضش کنم مشکلم این بود که این برنامه برای Tag زدن از استاندارد XMP استفاده میکرد و هیچکدام از برنامههایی که امتحان کردم این استاندارد را نمیشناختند و Tagهای نازنین مرا دور میریختند.
خلاصه استاد شهنام محمدنظر راهنمایی کردند و چشم ما به جمال Lightroom روشن شد که حرف ندارد.
+ نوشته شده در
2007/11/25ساعت 13:46  توسط علی گنجه ای
|
دنبال یک Photo Organizer خوب میگردم. کسی پیشنهادی ندارد؟
+ نوشته شده در
2007/11/24ساعت 17:16  توسط علی گنجه ای
|
شاعرها یک رسمی دارند به اسم «استقبال». استقبال از یک شعر یعنی اینکه در جوابش شعری بگویید در همان مضمون و معمولا در همان قالب شعری.
حالا اگر کسی به جای شعر، «...شعر» گفته باشد و دیگری «...شعر»ی در جواب آن بگوید اسمش باز هم «استقبال» میشود یا نه؟ نمیدانم.
غرض اینکه «مهران کارزاری» به استقبال «...شعر» ما با عنوان رویای دریافت ICMP Echo Request از یار رفتهاند و در کامنتها مرقوم داشتهاند:
دوش دیدم Packetی ز یار رسید
Portی گشودم
Trojanبودو مخم پرید
البته قبلا هم کیوان سیدی ما را استقبال کرده بود در همان کامنتدانی.
+ نوشته شده در
2007/11/24ساعت 15:24  توسط علی گنجه ای
|
یکی از تاثیرات مخربی که این شریف خرابشده روی روح و روان ما گذاشته این است که گهگاه کابوسهای تحصیلی میبینیم. مثلا کابوس میبینیم که داریم واحدهایمان را تطبیق میکنیم و 20-30 واحد کم آوردهایم یا ...
دیشب یک کابوس ترکیبی دیدیم از کامپیوتر شریف و زبانهای باستانی پژوهشگاه علوم انسانی. تقریبا اینجوری بود که رفته بودیم سر امتحان میان ترم ریزپردازنده 2 دکتر مهشید میرفخرایی! (دکتر میرفخرایی استاد پژوهشگاه است و «اوستایی 1» و «مانوی 2» به ما درس داد) آنوقت خود استاد نیامده بود و به جایش آسیستانش را فرستاده بود و او هم شاکی بود که چرا ما هیچکدام از جلسات کلاس را شرکت نکردهایم و صاف سر میان ترم آمدهایم!
کابوسمان چند تکه دیگر هم داشت که درست یادمان نمانده. یکیاش این بود که سمرا آذرنوش (همکلاسی و شاگرد اول دورهمان در زبانهای باستانی) سوار کامیون داشت میرفت و سرش را بیرون کرده بود و داد میزد که من پیغامش را به کسی برسانم. یادم نمانده پیغام چه بود و به چه کسی باید میرساندم. یک تکه دیگر از کابوس هم داستان یک اثر باستانی در حال انهدام بود...
+ نوشته شده در
2007/11/24ساعت 9:40  توسط علی گنجه ای
|
«رئیس» به جای اینکه سعی کند ایرانسلمان را بگیرد (که آیا روشن باشد یا خاموش... خط بدهد یا ندهد) یا به خانهمان زنگ بزند (که باشیم یا نباشیم ... برداریم یا برنداریم) ساعت 9:30 صبح جمعه توی وبلاگمان کامنت گذاشته که:« علی آقا، يادم باشه گزارش اون روز رو ازت بگيرم. D/P يادت نره.»!!!
به این میگویند انتخاب صحیح رسانه ارتباطی مطمئن!
+ نوشته شده در
2007/11/23ساعت 13:29  توسط علی گنجه ای
|