تبليغاتX
نوشته های بی خواننده

نوشته های بی خواننده

روز دراز...

روز دراز، خسته کننده و بیحاصلی را گذراندیم ...
+ نوشته شده در  2007/11/21ساعت 18:50  توسط علی گنجه ای   | 

Apocalypto

با هزار بدبختی و بعد از دست و پنجه نرم کردن با هزار و یک مشکل سخت‌افزاری و نرم‌افزاری بالاخره نشستیم و با همسر گرامی فیلم آخر جناب مل گیبسون را دیدیم... ولی می‌ارزید به آنهمه خفت و خواری که برای دیدنش کشیدیم

+ نوشته شده در  2007/11/21ساعت 0:5  توسط علی گنجه ای   | 

نقش رستم در ویکیپدیای فارسی

مقاله نقش رستم  را در ویکیپدیای فارسی ویرایش کردم (یعنی قبلی را پاک کردم یکی از نو به جایش نوشتم) و چند تا از عکس‌های خودم و فرزین آذری‌پور را هم گنجاندم. نگاهی به نسخه قبلی هم بیاندازید

+ نوشته شده در  2007/11/20ساعت 17:52  توسط علی گنجه ای   | 

سند تقسیم آب در نقش رستم...

سنگ‌تراشان محترم عهد ساسانی، قسمتی از پایین کوه را (بین مقبره داریوش و خشایارشا) صاف کرده‌اند که چیزی حجاری کنند اما وسط کار خورده‌اند به حمله اعراب و سقوط شاهنشاهی و خلاصه حجاری به همین شکلی که می‌بینید باقی مانده.

کتیبه ناتمام

کشاورزان محترم عهد معاصر، یک بار مساله‌ای سر تقسیم آب پیدا می‌کنند و می‌نشیند با راه‌های مسالمت‌آمیز مساله‌شان را حل می‌کنند و برای اینکه مو لای درز حل اختلاف‌شان نرود، قراردادشان را وسط همین کتیبه نیمه‌کاره با خط نستعلیق حک می‌کنند!

قرارداد آبیاری

بنابر این درستش این است که در راهنمای نقش رستم به جای «... از دوره عیلامیان تا دوره ساسانیان ...» بنویسیم «... از دوره عیلامیان تا عصر حاضر ...»!

 

+ نوشته شده در  2007/11/19ساعت 15:1  توسط علی گنجه ای   | 

Three-way Handshake عاشقانه با یار!

Synای ز یار آمد زیبا و صادقانه

Syn و Ackای نوشتم بی‌عذر و بی‌بهانه

تا کی Ackای فرستد آن یار جاودانه

در انتظار اویم بی‌تاب و عاشقانه

+ نوشته شده در  2007/11/19ساعت 12:54  توسط علی گنجه ای   | 

رویای دریافت ICMP Echo Request از یار!

خواب دیدم

            یار

                        مرا

                                    Ping میکند...

+ نوشته شده در  2007/11/19ساعت 11:19  توسط علی گنجه ای   | 

چاره Non-breaking Space

به عنوان کسی که وسواس ویرایشی دارد و حالش بد می‌شود اگر مجبور باشد «می‌توانم» را بنویسد «می    توانم»، تصمیم گرفتیم که مطالبمان را در Word بنویسیم و با خیال راحت هرجا که لازم است Non-breaking Space بزنیم و بعد کپی کنیم اینجا. خلاصه دیگر لازم نیست فامیل شریف‌مان را تایپ کنیم «گنجه    ای»

+ نوشته شده در  2007/11/19ساعت 9:42  توسط علی گنجه ای   | 

حالگیری محاسباتی

در جریان محاسبه ابعاد فریم قلعه رودخان و در نتیجه تطبیق عکسهایی که از قلعه انداخته ایم با پلان معماری آن، به این واقعیت تلخ رسیدیم که آنچه از قلعه دیده ایم فقط چیزی حدود یک پنجم از کل قلعه بوده است و آنچه خیال میکردیم شاه نشین قلعه است فقط یکی از برجهای دیده بانی بوده البته تقصیر ما نبود که میراث فرهنگی ضلع غربی قلعه را بسته بود و داشت مرمت میکرد (همین شاه نشین اشتباهی و پشت آن را) ولی ضلع شرقی و شاه نشین اصلی که در انتهای آن قرار دارد ظاهرا باز بوده و فقط باید همت میکردیم و میرفتیم و میدیدیم و عکس میگرفتیم.
+ نوشته شده در  2007/11/18ساعت 16:41  توسط علی گنجه ای   | 

ابعاد فریم قلعه رودخان

با کارآگاه بهمنی داشتیم سعی میکردیم ابعاد قلعه رودخان را استخراج کنیم تا ببینیم برای عکسبرداری هوایی چه لنزی لازم داریم و چه ارتفاعی.

خدا نصیبتان نکند که بخواهید توی سایتهای فارسی دنبال اطلاعات جدی و دقیق بگردید. یکی یکبار پیدا شده و نوشته که طول دیوارهای قلعه هزار و پانصد متر است و همه (از روزنامه همشهری بگیر تا ویکیپدیای فارسی) عینا همین جمله را کپی کرده اند. حالا دانستن اینکه محیط قلعه (یعنی مجموع طول دیوارهایش) چقدر است، به درد چه کسی میخورد؟

خلاصه ... بعد از کلی جست و جو، توی سایت «قلعه رودخان دات کام» یک «پلان معماری قلعه رودخان» پیدا کردیم که نسخه اسکن شده نقشه 1:100 قلعه بود ولی چون عکس را برای استفاده در اینترنت کوچک کرده بودند ابعاد آن به هم خورده بود و نمیشد فهمید که چی به چی است.

خوشبختانه ما یک عکس از سرکار خانم گیتا کاکاوند روبروی در اصلی قلعه داشتیم و از مقایسه قد ایشان با قد خودمان در یک عکس دیگر به این نتیجه رسیدیم که قد ایشان حدودا 170 سانتیمتر و فاصله بین دو باروی در اصلی قلعه 9 متر است. آنوقت فاصله بین همین دو بارو را در همان پلان اسکن شده اندازه گرفتیم و با ضرب و تقسیم و تناسب بستن به این نتیجه رسیدیم که ابعاد فریم قلعه باید 300 در 350 متر باشد! البته چون نه من حاضرم سر این محاسبات قسم بخورم و نه کارآگاه بهمنی، یک ایمیل هم به اهالی سایت قلعه رودخان دات کام زده ایم که ابعاد را در عوض دعای خیر به ما اطلاع دهند.

+ نوشته شده در  2007/11/18ساعت 16:10  توسط علی گنجه ای   | 

عکسهای هوایی جناب جورج اشتاینمتز

از طریق بی بی سی فارسی مطلع شدیم این جناب جورج اشتاینمتز (George Steinmetz) در سال 82 (2003) به ایران آمده و با پاراگلایدر موتوردار بر فراز کویر لوت و برخی مناطق دیگر جنوب ایران پرواز کرده و عکسهایی گرفته که بروید و ببینید

یک عکس هم از تخت جمشید گذاشته که بدجوری چشم ما را گرفت و دل ما را سوزاند که چرا هنوز نمیتوانیم دوربینمان را به آسمان بفرستیم و ...

تخت جمشید

پروژه شکار هوایی قلعه رودخان هنوز در جریان است و هنوز داریم اطلاعات کسب میکنیم...

+ نوشته شده در  2007/11/18ساعت 14:10  توسط علی گنجه ای   | 

رفیق بد

چنگی به دل نمیزد... میخواست نشان بدهد که چطور پول میتواند دو رفیق را که از بچگی با هم بزرگ شده اند، به جان هم بیاندازد ولی کل داستان به اندازه یک اپیزود نیم ساعته کشش داشت و کلی به فیلمنامه آب بسته بودند تا شده بود یک فیلم تقریبا دو ساعته.

دیوانه بازی های حمید جبلی جالب بود و گاهی خنده دار

+ نوشته شده در  2007/11/18ساعت 11:40  توسط علی گنجه ای   | 

از خوبی های تخت جمشید...

از خوبی های تخت جمشید یکی این است که هیچ وقت از زیارتش دست خالی برنمیگردید! یعنی هر چندبار که زیارتش کرده باشید، در زیارت بعدی هم چیز جدیدی دارد که کشف کنید.

ما در این زیارت اخیرمان این دو نفر را کشف کردیم که لباس پارسی ها را تنشان کرده اند و یک چوب بلند (بگوییم عصا بهتر است؟) و ساده دست راستشان گرفته اند و دست چپشان را به طرز خاصی روی ساعد دست راست انداخته اند. ایستادنشان به نظرم خیلی با ابهت و در عین حال محترمانه است.

میزبان؟

+ نوشته شده در  2007/11/17ساعت 17:13  توسط علی گنجه ای   | 

شیراز بودیم ...

سه شنبه تا جمعه هفته پیش را شیراز بودیم. خانواده همسر گرامی خیلی به دختر و دامادشان علاقه دارند و هر دفعه که به شیراز میرویم برایمان سنگ تمام میگذارند خصوصا پدر همسر گرامی که همیشه ما را شرمنده میکند.

چند وقتی بود که چشم چپ پدر همسر گرامی ناراحت بود و چهارشنبه ای که گذشت جراحی اش کردند و پنج شنبه مرخص شد. به خاطر حساسیتی که ایشان به داروهای بیهوشی دارد همه تا به هوش آمدن و مرخص شدنشان خیلی نگران بودند.

حالا فرض کنید که پدر همسر گرامی از بیمارستان مرخص شده اند و با ناراحتی های بعد از عمل چشم و بیهوشی کامل، دارند دوران نقاهت را در خانه میگذرانند و یکریز از داماد کوچکشان معذرت میخواهند که ببخشید ایندفعه اینطور شد و ما نتوانستیم «در خدمتتان باشیم» (عین عبارت پدر همسر گرامی است) و ... بعد انتظار دارید اشک در چشم من و همسر گرامی حلقه نزند؟

در اقامت چهار روزه مان در شیراز کمی با دو قلوهای عموی همسر گرامی سرگرم بودیم (فقط کمی؟) و سری به «هفت تنان» و تخت جمشید و نقش رجب و نقش رستم زدیم و عکسهایی هم گرفتیم که به تدریج تقدیم میشود. 

+ نوشته شده در  2007/11/17ساعت 16:7  توسط علی گنجه ای   | 

کفشهای هخامنشی

در تخت جمشید هر کسی کفشی دارد مخصوص خودش ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/11/17ساعت 11:55  توسط علی گنجه ای   | 

اطلاعیه تعطیلی ...

با عرض پوزش فراوان به عرض خوانندگان محترم میرساند این وبلاگ به علت مسافرت نویسنده و همسر گرامی به شیراز تا شنبه بیست و ششم آبان ماه هشتاد و شش تعطیل میباشد!
+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 19:1  توسط علی گنجه ای   | 

دودکشهای معجزه گر!

کاپیتان مهرداد خادم پور عکس این دودکش های معجزه گر را فرستاده اند. مسیر دود را از پایین تعقیب کنید تا متوجه شوید دودکشها چه معجزه ای به انجام میرسانند!

معجزه دودکش

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 15:29  توسط علی گنجه ای   | 

آرمین سعیدنیا

دوست گرافیستی دارم به نام آرمین سعیدنیا. دیروز در اینترنت دنبالش میگشتم که یکی از کارهایش را پیدا کردم. به نظرم خیلی قشنگ آمد.

آرمین سعیدنیا

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 12:43  توسط علی گنجه ای   | 

توفیق اجباری

در حدی که از یک فیلم گلزاری انتظار میرود فیلم بدی نبود. شوخی های فیلم بر خلاف قسمتهای احساسی اش خوب از آب در آمده بود و رضا عطاران با مزه بود (گاهی زیادی البته ...) و گلزار هم دارد یواش یواش بازیگر متوسطی میشود و با آن بی استعدادی که در فیلمهای اولش نشان داد معلوم است که کار سینما را خیلی جدی گرفته و خیلی دارد تلاش میکند. به موضوع شهرت پرداخته بود و نشریات زرد که خیلی به آن پرداخته نشده و رضا عطاران زیر لب محسن نامجو زمزمه میکرد و یکی دوباری به سهمیه بندی سوخت تکه پراند و ... خلاصه فیلمنامه نویس و کارگردان زحمتشان را کشیده بودند و در حد وسعشان سعی کرده بودند فیلم خوبی بسازند و بعض کلاغ پر بود که چون خیالش از فروش فیلم به خاطر بازی گلزار-افشار راحت شده بود دیگر بیخیال همه چیز شده بود و حتی به خودش زحمت نداده بود فیلمنامه را یکبار بازخوانی کند.

بعد از عمری دوباره سالن پر سینما دیدیم و صف بلیط و خانواده هایی با بچه های قد و نیمقد روی صندلی.

+ نوشته شده در  2007/11/10ساعت 23:7  توسط علی گنجه ای   | 

آغاز به کار پروژه بالن علمی-فرهنگی گنجه ای-بهمنی

دقایقی بعد از پست قبلی مخ علیرضا بهمنی خورد و پروژه بالن علمی فرهنگی ما کلید زده شد.

این پروژه ملی میهنی فعلا در فاز جمع آوری اطلاعات است (لعنت به قبر پدر هر سرور وبلاگ فارسی که non-breaking space نداشته باشد... زجری است برای یک آدم وسواسی مثل من). تقسیم کار در این فاز این است که من گوگل بازی را انجام میدهم و شماره تلفن پیدا میکنم و کارآگاه بهمنی تلفن میزند و اطلاعاتی به دست میآورد در این حد که مثلا از جهاز همسر سابق آدم نگون بختی که تلفنش را پیدا کرده ایم چند تا استکان لب پریده مانده است. خدا نصیبتان نکند که یکبار کارآگاه زنگ بزند و سوالی ازتان داشته باشد.

فعلا در این حد فهمیده ایم که بالنهای هلیومی تبلیغاتی که در بازار است، اگر چه به راحتی میتواند بار دو کیلوگرمی دوربین و بند و بساطش را تا ارتفاع 400-500 متری بالا ببرد ولی قیمتش در حد بضاعت ما نیست. یعنی یک بالن چهار متری هفت میلیون تومان آب میخورد و برای بالا رفتن سه کپسول هلیوم میخواهد یکی صد و هشتاد هزار تومان و تازه سه بار هم بیشتر نمیشود هوایش کرد و بعد از آن پارچه اش میگوزد.

یک انتخاب دیگر استفاده از هواپیماهای مدلی است که بعضیهایشان دوربین دیجیتال هم دارند و با یک کانال رادیویی اختصاصی میتوان به دوربین دستور داد که عکس بگیرد. هواپیماهای مدل الکتریکی به باند پرواز نیازی ندارند و از روی دست هم میشود هوایشان کرد ولی ارتفاع و مدت پروازشان محدود است و باید دید که آیا اصلا لنز دوربین دیجیتالشان آنقدر واید هست که بتواند از آن ارتفاع عکسی از همه قلعه رودخان و کوه و جنگلش بگیرد یا نه و آیا اصلا دوربینشان کیفیتی دارد که به زحمتش بیارزد یا نه. هواپیماهای بنزینی بیشتر ارتفاع میگیرند و بار بیشتری هم میتوانند حمل کنند ولی هم به باند پرواز نیاز دارند و هم قیمتشان ظاهرا به جیب ما نمیخورد.

حالا از یک طرف باید دنبال یک بالن خوش قیمت و پدرمادردار خارجی بگردیم و طرف دیگر برویم دوربین این هواپیماهای الکتریکی را تست کنیم ببینیم چه تحفه ای است.

+ نوشته شده در  2007/11/10ساعت 22:53  توسط علی گنجه ای   | 

بالون میسازیم...

ای علیرضا بهمنی... ای کارآگاه... ای لینوکس باز ... ای رفیق ... ای پایه ... بیا که دست بکار شویم ...

قضیه این است که در سایت جادی دیده ایم که کسی با یک سری تجهیزات ساده بالونی ساخته و آنرا فرستاده به ارتفاع سی و خورده ای کیلومتری زمین و یک سری عکس محشر گرفته که بیا و ببین. کل تجهیزاتش هم به نظرم بیشتر از دو هزار دلار آب نخورده.

خلاصه ما که از زمان برگشتن از سفر قلعه رودخان در کف این ایم که یک عکس هوایی از این قلعه بیندازیم و حتی پیه اش را به تنمان مالیده بودیم که اگر لازم شد از کوه همسایه قلعه هم بالا میرویم و اگر از آنجا هم دید نداشت از درختهای بالای کوه همسایه قلعه هم بالا میرویم ... از همین امروز عصر به صرافت افتاده ایم که به جای این کارها بالون خودمان را بسازیم و از آن موقع داریم روی مخ علیرضا بهمنی کار میکنیم که دست یاعلی بدهد و از این حرفها...

راستی در جریان جستجوهای مربوط به بالون دیدیم که سایت مرکز تحصیلات تکمیلی در علوم پایه زنجان فیلتر است و نفهمیدیم که پارس آنلاین زده به سرش یا قوه قضائیه؟؟

+ نوشته شده در  2007/11/10ساعت 16:56  توسط علی گنجه ای   | 

بن بست...

اگر به بن بست رسیده اید و احساس میکنید دیگر هیچ جایی برای کلیک کردن نمانده...اینجا کلیک کنید تا از شرایط دریافت مجوز تولید هواپیما و هلیکوپتر از وزارت صنایع، معادن و فلزات آگاه شوید.
+ نوشته شده در  2007/11/10ساعت 11:6  توسط علی گنجه ای   | 

سرباز دوچرخه سوار و زندانی بددهن...

دیروز همراه همسر گرامی و فرزانه صادقیان رفته بودیم بازار سکه بخریم. خود قضیه سکه خریدن داستانی دارد ولی موضوع جالب دیگری اتفاق افتاد.

با مترو رفته بودیم توپخانه و از آنجا پیاده راه افتادیم طرف سبزه میدان. در میدان ارک دو نفر زندانی جلویمان راه می رفتند که یکیشان را پابند زده بودند و دیگری را با دستبند جوری به این بسته بودند که نمیتوانست صاف بیاستد. خلاصه این دو تا داشتند با خفت و خواری سانتیمتر سانتیمتر جلو میرفتند. حالا در این وضعیت تصور کنید سربازی که مامور بردن اینها بود سوار یک دوچرخه کوهستان شده بود و برای خودش توی پیاده روهای خلوت میدان مانور میداد و بلند بلند آواز میخواند! به ما هم که رسید با ذوق و شعف رو به من کرد و گفت: «زندانی خودش میآید... جفتشان سارقند!» از سرباز اجازه گرفتم که عکس بگیرم و او هم که از خدایش بود رفت کنار زندانیها با دوچرخه ایستاد و ژست گرفت. اما آن که پابند داشت به محض اینکه دوربین را دید Panic کرد و دستپاچه شد و رفت پشت آن یکی قایم شد و داد زد که «عکس نگیر... عکس نگیر... فحش میدما! فحش خارمادر میدما...» همین که گفت عکس نگیر من دوربین را گذاشتم سر جایش ولی ول کن نبود و شروع کرد به فحش خواهر مادر دادن (فکر کنم چون پشت آن یکی قایم شده بود ندید که دوربین را غلاف کرده ام) خلاصه ما هم که جلوی همسر گرامی و دوستشان آبرو داریم تقریبا فرار کردیم... 

+ نوشته شده در  2007/11/9ساعت 8:18  توسط علی گنجه ای   | 

دعای خیرخواه...

آن دعایی که بالای تابلوی گرمابه برادران خیرخواه نوشته شده، اینطور که فهمیدم جزء مستحبات وضو است. یعنی مستحب است که موقع وضو وقتی چشمتان به آب می افتد بخوانید «الحمدلله الذی جعل ...».

البته من کوچکتر از آنم که بخواهم درباره تابلوی برادران خیرخواه نظر بدهم ولی به نظرم مناسبت داشت به جای این دعا یکی از مستحبات غسل را مینوشتند! (شما شنیده اید کسی برود حمام وضو بگیرد؟)

+ نوشته شده در  2007/11/8ساعت 18:59  توسط علی گنجه ای   | 

گرمابه برادران خیرخواه!

نمیدانم «گرمابه برادران خیرخواه» گرمابه خوبی است یا نه؟ ولی تابلویش یکی از شاهکارهای تابلوسازی شهر تهران به حساب می آید. مخصوصا میمیرم برای کلبه جنگلی اش!

احیانا اگر خواستید کیفیت گرمابه را تست کنید تشریف ببرید انتهای اشرفی اصفهانی، نبش «سیمون بولیوار». تابلوسازش هم اگر میخواهید اسمش را بدانید که هیچوقت سفارش تابلو ندهید، تابلو سازی کوثر است (44240466)

گرمابه برادران خیرخواه!

+ نوشته شده در  2007/11/8ساعت 17:12  توسط علی گنجه ای   | 

امنیت در امنیت!

برای امنیت بیشتر بانکتان دوربین مداربسته نصب میکنید ولی برای امنیت دوربین مداربسته چکار میکنید؟ خیلی ساده است! قفلش میکنید!

این عکس تقدیم میشود به سرکار خانم ساناز ثابت، دوست عزیز من و همسر گرامی، به خاطر کامنتهای دلگرم کننده شان  (البته در مورد «ریزبینی» من حق دارند، چون مغازه دار همسایه بانک یکسال است که کنار این دوربین کاسبی می کند و این قفل را ندیده بود!)

امنیت در امنیت

+ نوشته شده در  2007/11/8ساعت 16:23  توسط علی گنجه ای   | 

لیست شدیم...

یک «علی گنجه ای» دیگر هست ساکن رشت که یک آگهی در istgah.com گذاشته برای فروش «تعدادی النگو و گوشواره و انگشتر مفرغی قدمت 2500 سال» به قیمت هفت میلیون تومان! هر وقت در گوگل دنبال اسم خودم می گشتم اول این جناب عتیقه فروش توی لیست می آمد. از وقتی این وبلاگ را شروع کردم هر روز داشتم گوگل را چک میکردم که ببینم کی مرا لیست میکند و آیا اول من لیست میشوم یا عتیقه فروش. خلاصه امروز گوگل افتخار داد و لیست شدیم و بالاتر از همنام بدناممان. البته فعلا دوم هستم. کی شود که افتخار I'm feeling lucky نصیبمان شود. 

+ نوشته شده در  2007/11/8ساعت 8:34  توسط علی گنجه ای   | 

اِند منظره!

ماسوله خیلی صحنه های زیبایی برای عکاسی داشت، ولی هیچ دوربین به دستی نتوانست از این یکی بگذرد:

(حواستان به آیفون تصویری هست؟)

آیفون تصویری

+ نوشته شده در  2007/11/7ساعت 22:3  توسط علی گنجه ای   | 

لعنت بر پدر و مادر کسی که ...

این که نوشته درخت سرو از این طرف، یک جورهایی معنی میدهد: «لعنت بر پدر و مادر کسی که از این خانه آدرس بپرسد»!! این خانه سر یک دو راهی است که احتمالا قبلا مسافرها عادت داشتند در خانه را بزنند و بپرسند «ببخشید سرو هرزویل از کدوم طرفه؟»

لعنت بر پدر و مادر کسی که ...

+ نوشته شده در  2007/11/7ساعت 21:52  توسط علی گنجه ای   | 

بقال خرزویل

ناصر خسرو در سفرنامه مینویسد:

«دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه [=438] از قزوین برفتم و به راه "بیل" و "قباق" که روستاق قزوین است. و از آنجا به دیهی که خرزویل خوانند. من و برادرم و غلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد. یکی گفت که چه میخواهی بقال منم. گفت هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و بر گذر. گفت هیچ چیز ندارم [!] بعد از آن هرکجا کسی از این نوع سخن گفتی، گفتمی بقال خرزویل است»

دیه خرزویل الان اسمش هرزویل است و یک سرو سه هزار ساله دارد که در سفر اخیر دیدیم. البته آن «دیهی» که ناصرخسرو دیده در زلزله رودبار و منجیل نابود شده و روستای جدید در کنار همین سرو ساخته شده.

سرو هرزویل

+ نوشته شده در  2007/11/7ساعت 18:39  توسط علی گنجه ای   | 

خالی بند

استاد محمد کرمانی معتقدند اصطلاح خالی بند از اصطلاحات مربوط به غرب وحشی است و به کابویی اطلاق میشده که اسلحه خالی به کمرش میبسته.
+ نوشته شده در  2007/11/7ساعت 12:0  توسط علی گنجه ای   | 

نقش برجسته های ابتکاری در شیراز

توی شیراز چندتا نقش برجسته تقلید شده از تخت جمشید وجود دارد که دیدنی است.

یکی شان بالای یک شومینه در نارنجستان قوام قرار گرفته. اگر دقت کنید می بینید که بر خلاف نقش برجسته های هخامنشی که همه نیم رخ هستند، یکی از سربازها اینجا دارد توی دوربین نگاه می کند و پشت سری اش هم قدش نصف بقیه است و هم پشت به دوربین کرده!

نگاه توی دوربین

 

+ نوشته شده در  2007/11/6ساعت 21:39  توسط علی گنجه ای   | 

شعار قحطی!

انگار که شعار قحطی آمده باشد! تظاهر کنندگان یوم الله سیزده آبان یک پلاکارد دستشان گرفته اند که : «آمریکا اگه لاتی، برای ما شکلاتی»!

باورتان نمیشود خودتان ببینید: اینجا و اینجا

+ نوشته شده در  2007/11/5ساعت 23:40  توسط علی گنجه ای   | 

وبلاگ نویسی

وبلاگ نویسی کمی ذهنم را آشفته کرده است. تمرکز کمتری روی کارم دارم و دائم دنبال این ام که ببینم کسی برایم کامنت گذاشته یا نه.
+ نوشته شده در  2007/11/5ساعت 15:35  توسط علی گنجه ای   | 

طبع زیتون؟

زیتون سرد است یا گرم؟

+ نوشته شده در  2007/11/5ساعت 12:41  توسط علی گنجه ای   | 

عکسهای ماسوله و قلعه رودخان

هرزویل

چندتا از عکسهای ماسوله و قلعه رودخان را گذاشته ام توی Fotki

+ نوشته شده در  2007/11/5ساعت 12:25  توسط علی گنجه ای   | 

دشمن فرهنگی و بامداد یوم الله سیزده آبان!

شعری هست تقریبا اینطوری: «رفتم جبهه/دیدم دشمن/از جا پریدم/ خنجر کشیدم/...» که انگار زمان جنگ در مهد کودک به بچه ها یاد میداده اند. (البته شعرش کمی خشنتر از مهد کودک است؟)

روبروی خانه ی ما یک راهنمایی دخترانه هست با یک معلم پرورشی جیغ جیغو. هر روز هفت و نیم صبح من با صدای دختر بچه هایی بیدار می شوم که پشت سر معلم پرورشی شان دارند نسخه آپ دیت شده این شعر را اینجوری می خوانند: «رفتم جبهه/جبهه فرهنگی/دیدم دشمن/دشمن فرهنگی/...» خلاصه یک فرهنگ ته همه چیز چسبانده اند. فقط دقت نکرده ام ببینم خنجری که می کشند هم فرهنگی است یا همان خنجر معمولی است.

امروز هم مثل هر روز منتظر همان اراجیف بودم که دیدم دختر بچه ها دارند مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل می گویند! یک لحظه ترسیدم که نکند احمدی نژاد کاری دست مملکت داده باشد. ولی گوش که تیز کردم و جیغ جیغ های خانم پرورشی را که شنیدم یادم افتاد که امروز یوم الله سیزده آبان است!

+ نوشته شده در  2007/11/4ساعت 15:11  توسط علی گنجه ای   | 

آگهی نچسبانید!

عادت داشتم روی کافوهای تلفن و پستهای برق جمله ای ببینم شبیه به این که :«نصب هرگونه آگهی موجب پیگرد قانونی خواهد شد».

دیروز دیدم روی یک کافو نوشته بود:«آگهی نچسبانید! منع قانونی دارد».

 دیدن چنین جمله ای، یکی از آن اتفاقات کوچکی است که میتواند مرا چند ساعتی سر حال بیاورد! آدم با خودش فکر میکند لابد یکی توی مخابرات هست که برایش مهم است جمله ای که روی کافو نوشته میشود هم سلیس باشد و هم لحن متناسبی داشته باشد و انگار این یک نفر حداقل به اندازه تغییر دادن نوشته های روی کافوها برش دارد.

+ نوشته شده در  2007/11/4ساعت 13:17  توسط علی گنجه ای   | 

لطفا ساعتتان را تنظیم کنید!

اگر دوربین دیجیتال دارید لطفا قبل از عکس گرفتن تاریخ و ساعتش را درست تنظیم کنید. تاریخ و ساعت نادرست دوربین شما، آرشیو عکس دیجیتال مردم را پاک به هم میریزد.

 

+ نوشته شده در  2007/11/3ساعت 17:47  توسط علی گنجه ای   | 

ماسوله و قلعه رودخان

1) در دو روز افتتاحیه سال سی و یکم، با همسر گرامی و پسردایی ارشد و فرزین آذری پور، همراه کلوت رفتیم تور ماسوله و قلعه رودخان. دلم درست گواهی داده بود که خوش میگذرد و عکسهای محشری می اندازیم.

2) چه همسفرهای خوبی داشتیم! خانم جنیدی بود که وقتی بلند شد خودش را معرفی کند و با آن صدای رسا گفت: «درود»، هرکس که فریدون جنیدی را میشناخت با خودش گفت:«ئه! این که خواهرش است!». یک دکتر 84 ساله بود که فقط آمده بود پشم ما را بریزد! شهریار بزرگ نیا که جوک برنامه بود و ... کلا بیست و دو نفر بودیم. بجز ما چهار نفر و یک زوج جوان دیگر همه بالای 40 سال داشتند اما اهل سفر و کوه و جنگل بودند و تحرکشان از ما بیشتر بود.

3) قلعه رودخان از آن جاهایی بود که هیچ عکس زمینی نمیتواند شکوه و زیبایی اش را نشان دهد. به خاطر انبوهی جنگل، بنای قلعه اصلا از دور معلوم نیست و اولین عکسها را وقتی میتوانی بگیری که پای دیوارش رسیده ای. تازه خودت باید کنار این عکس باشی و توضیح بدهی که تا پای قلعه چقدر راه است و این راه از چه جنگل زیبایی میگذرد و خود قلعه چقدر زیبا روی کوه پهن شده. هیچ جوری از روی زمین نمیشد کل قلعه را در یک فریم جا داد.

4) داستان «بقال خرزویل» را در سفرنامه ناصرخسرو خوانده بودم. نمیدانستم که این «خرزویل» جایی است نزدیک منجیل (الان میگویند هرزویل) و یک سرو سه هزار ساله هم دارد. البته روستای قدیمی در زلزله منجیل کاملا تخریب شده و روستای جدید نزدیکیهای همین سرو کهن جا خوش کرده است.

5) نزدیک روستای قدیمی هرزویل یک گورستان بود که اشک آدم را در میآورد. قبرهای خانوادگی که پدر مادر خانواده را به همراه چند بچه قد و نیمقد کنار هم جا داده بودند. برای هر قبر یک سنگ مستقل گذاشته بودند. اینجوری بود که سنگ قبر اول را میخواندی و بعد به دومی که میرسیدی، اول توجهت جلب میشد که این فرزند همان قبر بغل دستی است. بعد روز تولدش را که از تاریخ وفات کم می کردی میدیدی مثلا یک سالش بیشتر نبوده و اشک توی چشمت جمع میشد.

6) توی راه فومن خوابم گرفت و شاید نیم ساعتی خوابیدم. درست همین موقع تصمیم گرفته بودند صدای ضبط را بلند کنند و آهنگ روحوضی بگذارند و بزنند و برقصند و من هم که وقتی خوابم سنگین شده باشد برایم فرقی نمیکند وسط مجلس رقص باشم یا میدان جنگ. خلاصه وقتی بیدار شدم برایم دست گرفته بودند و اسمم را گذاشته بودند آقای داماد و کل این دو روز در مورد من و خواب سوژه کوک میکردند.

7) مسیر منتهی به قلعه رودخان را نوعی سنگفرش کرده اند که راه رفتن روی آن چندان آسان نیست. خصوصا پسردایی ارشد که کفشش لیز بود موقع برگشتن خیلی اذیت شد. حالا تصور کن که ما نفس نفس زنان رسیده ایم به پای قلعه و می بینیم که یک نفر دارد لی لی کنان بر میگردد پایین! اینقدر هم عرق کرده که پیراهنش کاملا خیس است و چسبیده به تنش. آقای «تضعیف روحیه» را در مسیر برگشت دو-سه بار دیگر هم دیدیم که دوان دوان و از روی جدول کناره راه دارد بالا یا پایین میرود. اگر یکی از خانمهای گروه (مهوش ابراهیمی؟) جلویش را نگرفته بود و سوال نکرده بود که چکار میکند، یک عمر در کَفَش میماندیم. عضو یک گروه کوهنوردی بود و برای بدنسازی هر روز 10 بار مسیر قلعه را میرفت و برمیگشت!

8) حدودا عکسهای من و همسر گرامی و پسردایی ارشد و فرزین آذری پور و آزیتا (فامیلی اش چه بود؟) هزار و پانصدتایی شده. باید بنشینم و سر فرصت خوبهایش را جدا کنم. فکر میکنم بجز عکسهای دسته جمعی و انفرادی، پنجاه عکس خوب از مناظر هرزویل و ماسوله و قلعه رودخان داشته باشیم. اگر مهدی صادقی کمی بجنبد و زودتر وایرلس خانه را راه بیندازد، فکر کنم یک فوتوبلاگ هم راه بیندازم. لابد اسمش را میگذارم عکسهای بی بیننده!

+ نوشته شده در  2007/11/3ساعت 15:42  توسط علی گنجه ای   | 

شراگیم و اسکندر جهانگیری و انیشتین و آیت الله بروجردی!

آنجور که از وبلاگ شراگیم فهمیدم این قضیه تشیع ۱۲ امامی انیشتین و اینها از وبلاگ کسی آب میخورد به اسم "اسکندر جهانگیری" (اسم مستعار؟) در سایت Iran Experts.

خود وبلاگ شراگیم خواندنی و جذاب بود. مخصوصا یک سفرنامه نوشته بود در مورد جنگل ابر که خیلی خوشم آمد.

+ نوشته شده در  2007/10/31ساعت 16:7  توسط علی گنجه ای   | 

تولدمان است!

زینب خسروتاج و امیروالا موحد زنگ زده اند و خواهر زن هم پیامک فرستاده. سپنتا ایمیل زده که تولدتان مبارک و بیایید  5 ساعت اینترنت رایگان جایزه بگیرید. یکی دو ایمیل اتوماتیک دیگر هم برایم آمده. خلاصه اینکه سی سالم تمام شد و سال سی و یکم از فردا شروع میشود.

فردا قرار است با همسر گرامی و پسر دایی ارشد و فرزین آذری پور، همراه کلوت برویم تور ماسوله و قلعه رودخان. دلم گواهی میدهد که خوش میگذرد و عکسهای محشری هم می اندازیم.

+ نوشته شده در  2007/10/31ساعت 10:11  توسط علی گنجه ای   | 

از cp کردن فایلهای Oracle جدا خودداری فرمایید!

تیم کارآگاهی بهمنی-گنجه ای به این نتیجه رسیده اند که (حداقل در محیط HP-UX) باید جدا از نقل و انتقال فایلهای مربوط به Oracle با دستور cp خودداری کرد!

قضیه این است که وقتی cp به فایلهای sparse مربوط به oracle برخورد میکند همه فواصل خالی را با صفر پر میکند (pad میکند) و این باعث میشود که فایل مبدا و مقصد با هم فرق داشته باشند.

اشکال از فرستنده است، به RAID خود دست نزنید!

 

+ نوشته شده در  2007/10/30ساعت 16:1  توسط علی گنجه ای   | 

ذوق پست!

چون امروز روز اول وبلاگ نویسی من است و قبلا فقط یک وبلاگ خوان حرفه ای بوده ام، هیچ اشکالی ندارد اگر امروز ذوق پست کردن داشته باشم و چند پست دیگر هم اینجا بگذارم.

بلافاصله بعد از این که مطلب را پست کردم و در حالی که فقط من و علیرضا و بلاگفا و خدا از وجود چنین وبلاگی خبر داشتیم، کسی به نام س.ن. یک کامنت گذاشته بود که "نوشته های بی مخاطب؟ چرا؟" من بعضی وقتها که حوصله ام سر می رود (توی بلاگفا چطور می شود Non-breaking space گذاشت؟) میروم سراغ صفحه اول بلاگفا و پرشین بلاگ و شروع میکنیم به خواندن وبلاگهایی که تازه پست کرده اند. شاید جناب س.ن. هم اینطوری به وبلاگ من رسیده؟ خود س.ن. یک وبلاگ داشت ظاهرا درباره اندیشه های ملاصدرا.

+ نوشته شده در  2007/10/30ساعت 15:10  توسط علی گنجه ای   | 

من و علیرضا و انیشتین و آیت الله بروجردی!

یک نفر برای علیرضا بهمنی نامه ای فرستاده بود که اینشتین در اواخر عمر در مکاتبه با آیت الله بروجردی مسلمان و شیعه ۱۲ امامی شده و این موضوع را در رساله ای به آلمانی نوشته و حالا رساله از یک عتیقه فروش یهودی خریداری شده و دارد ترجمه می شود و از این حرفها... یک سری پلیس بازی هم چاشنی اش کرده بودند که همه ی افراد درگیر در این ماجرا در یک سال مردند و ...

از آنجایی که من و علیرضا مرض تحقیق داریم رفتیم سراغ اثبات صحت و سقم (بگوییم سقم و سقم) این قضیه...

اول ادعا کرده بود که برای پرداخت پول آن عتیقه فروش شرکتهای بنز و فورد و کنکورد و یک جای دیگر هر کدام یک میلیون دلار پرداخته اند. کلی توی گوگل دنبال ترکیبهای اسم این شرکتها و انیشتین گشتیم و چیزی پیدا نشد.

بعد گشتیم دنبال borojerdi و انیشتین که هرچه پیدا شد مربوط به یکی از دانشجویان کالج پزشکی آلبرت انیشتین بود به اسم نمیدانم چی چی بروجردی!

خلاصه بعد از کلی جست جو فهمیدیم چنین خبری بجز در یک سری وبلاگ تخمی فارسی هیچ جای دیگری نیامده و حتی خبرگزاری های ایران هم تن به خفت پخش چنین پرت و پلایی نداده اند.

+ نوشته شده در  2007/10/30ساعت 14:32  توسط علی گنجه ای   |