تبليغاتX
نوشته های بی خواننده

نوشته های بی خواننده

بعد از اینکه دیروز بلاگفا اعصاب ما را کش آورد و یک بعدازظهر تمام داشتیم سعی میکردیم که پست جدیدمان را ثبت کنیم و نتوانستیم، تصمیم گرفتیم که مهاجرت کنیم به یک بلاگ پدرمادردار...

آدرس جدیدمان این است: http://aliganjei.wordpress.com

+ نوشته شده در  2007/12/31ساعت 10:27  توسط علی گنجه ای   | 

این وبلاگ به علت مسافرت نویسنده و همسر گرامی به شیراز تا یکشنبه هفته آینده تعطیل می‌باشد.   

+ نوشته شده در  2007/12/25ساعت 17:28  توسط علی گنجه ای   | 

این عکس مربوط به مراسم سربازگیری بندرانزلی است در سال 1318. خوب، معلوم است که آن جوانان گردن‌شکسته‌ای که پشت تصویر ایستاده‌اند هم مشمول سربازگیری واقع شده‌اند. یک عکس کوچک رضاشاه بالای تصویر از ایوان خانه‌ی پشت صحنه آویزان است (احتمالا آن موقع در بندر انزلی از این بزرگتر پیدا نمی‌شده). پدبزرگ پدر ما (پسر جد بزرگ) هم نفر نشسته سمت چپی است. احتمالا اگر می‌دانست نبیره‌اش که ما باشیم چقدر باعث و بانی این خدمت سربازی را لعن و نفرین می‌کنیم نمی‌رفت اینجا بنشیند و با این جوانان گردن‌شکسته عکس یادگاری بیاندازد.

سربازگیری 1318

+ نوشته شده در  2007/12/25ساعت 13:55  توسط علی گنجه ای   | 

خیلی وضعیت ناجوری است که مشغول راه رفتن در خیابان باشید و پشت سرتان خانمی (خانم نه چندان محترمی) مشغول فحاشی با صدای بلند به شما باشد. مردم خیلی بدجور نگاه می‌کنند!

یک جای نسبتا تاریک پیاده‌روی خیابان عباس‌آباد داشتم راه می‌رفتم و از کنار این خانم که رد می‌شدم یک‌دفعه برگشت و مرا نگاه کرد و جیغ زد (شانس آورد که سیبیل نداشتم و گرنه احتمالا غش می‌کرد!) من هم زدم زیر خنده! خلاصه تا جایی که صدایش می‌رسید به من و همه کس و کارم فحش داد ... از بس که فحش‌هایش بی‌ربط بود من بیشتر خنده‌ام می‌گرفت! (یک قسمت از فحش‌اش این بود که اگه خواهر و مادر خودت هم بود می‌خندیدی؟)

+ نوشته شده در  2007/12/25ساعت 13:42  توسط علی گنجه ای   | 

این هم یک کله‌ی منحصر به فرد از شکارهای پسردایی در ازبکستان

سر منحصر به فرد

+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت 18:29  توسط علی گنجه ای   | 

عکس پسردایی از لحظه‌ی take off یک پرنده

take off

+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت 16:45  توسط علی گنجه ای   | 

بنا به اعتراضات شدید و دامنه‌دار و انقطاع‌ناپذیر همسر گرامی قصد داریم عکس پروفایل‌مان را عوض کنیم و یک عکس متمدنانه‌تر بگذاریم.

اعلیحضرت فینقیلی گشته‌اند و در آرشیوشان یک عکس از ما پیدا کرده‌اند که بروید و ببینید!

در مدتی که سبیل‌های خون‌چکان‌مان در معرض تماشای دوستان بود نظرات مختلفی در مورد آنها ابراز شد. از جمله خواهر ته‌تغاری‌مان عقیده داشت که قیافه‌مان شبیه چاقو‌کشان و راهزنان و توزیع‌کنندگان فیلم مستهجن شده، جناب صادقی معتقد بوده‌اند که «بابا خیلی خوش‌تیپ بودی» و علیرضا (خلیلی؟) هم فرموده‌اند که «کلی بهت میومد پشمااااا...بجان خودم خوش قیافه بودی...این سیبیلای عشق لاتی چیه گذاشتی علی آقا جون»

+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت 13:8  توسط علی گنجه ای   | 

ما ریش داشتیم به چه بلندی و چه زیبایی و ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/12/23ساعت 17:51  توسط علی گنجه ای   | 

با  تلاش شبانه‌روزی کارآگاه بهمنی و تشویقات ما، بالاخره DP راه افتاد و رئیس دید و خیالش راحت شد. دیگر هر وقت که اینجا بنویسیم که حوصله‌مان سر رفته، کامنت نمی‌گذارد که برو به DP برس!

+ نوشته شده در  2007/12/23ساعت 16:57  توسط علی گنجه ای   | 

سوتی یادمان می‌آید... هر چه هم که یادمان رفته باشد دوستان یادمان می‌آورند!

با کیوان برای سپنتا یک برنامه‌ی Accounting نوشته‌ایم که هنوز هم بعد از چهار سال دارد کار می‌کند... در مرحله تست برنامه، پیام‌های خطا و توضیحات برنامه، عبارات خیلی رکیکی بودند توی این مایه‌ها که مثلا: «[...] پسوردتو درست وارد کن» یا «کاربر [...] مورد نظر یافت نشد الاغ» و ...

وقتی برنامه را می‌خواستیم زیر بار ببریم نشستیم و همه‌ی پیام‌های مستهجن را اصلاح کردیم و همه چیز را تست کردیم و برنامه‌ عملیاتی شد و همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا ساعت 9 صبح که خانم ت. از بخش فروش زنگ زد...

خانم ت.: الو؟ آقای گنجه‌ای؟

من: جانم؟ سلام

خانم ت: این برنامه‌تون خیلی حرف‌های زشتی می‌زنه!

من (با رنگ پریده): چی مثلا؟

خانم ت: وقتی logout می‌کنم میگه برو گمشو!

من (با رنگ طبیعی و بعد از یک نفس راحت): ئه؟؟؟ جدی میگید؟؟ باشه باشه همین الان درستش می‌کنم!

 

+ نوشته شده در  2007/12/22ساعت 22:27  توسط علی گنجه ای   | 

بعد از اینکه یکبار سر ذوق آمدیم و رامین شرفکندی را در اینجا معرفی کردیم و هم خودمان ذوق کردیم و هم رامین و هم دوستان دیگر، تصمیم گرفتیم بقیه دوستان وبلاگی را هم اینجا معرفی کنیم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/12/22ساعت 19:18  توسط علی گنجه ای   | 

کیوان سیدی کامنتی برای «سوتی می‌دهییییییم ...» گذاشت و مرا یاد جریانی انداخت که بعد از چهار سال، هنوز هم عرق شرم بر چهره‌مان می‌نشاند.

آن وقت‌ها خانه‌ی فعلی‌ام را تازه تحویل گرفته بودم و یکسالی کیوان خان همخانه‌ی من بود. همسایه‌ی دیوار به دیوارمان هم مادر و دختری بودند. خانه‌های آپارتمانی این روزها هم که می‌دانیم چقدر عایق‌بندی صوتی دارند.

یکبار با کیوان نشسته بودیم توی اتاق خواب و داشتیم در مورد مسائل انتزاعی صحبت می‌کردیم. کیوان بطور عادی حرف‌زدنش خیلی بلند است و وقتی که به هیجان می‌آید یا نکته‌ی بدیعی به ذهنش می‌رسد، دیگر تقریبا داد می‌زند. حالا وسط صحبت یک دفعه به ذهن کیوان خطور کرد که مصرف سیر (همان که بوی خوبش معروف است) چه تاثیر احتمالی بر مسائل انتزاعی مورد بحث می‌تواند داشته باشد و ایده‌اش را چنان داد زد که از توی کوچه هم شنیده می‌شد. من از تصور این که مادر و دختر همسایه صحبت‌های ما را شنیده باشند سرخ شده بودم و داشتم با خودم فکر می‌کردم که آنها این وقت روز خانه هستند یا نه؟ که صدایی از خانه‌ی همسایه آمد که نشان می‌داد هستند و اتفاقا درست جایی نشسته‌اند که صدای ما را به وضوح تمام می‌شنوند! خلاصه هر بار که با همسایه رودررو می‌شدیم، دلمان می‌خواست زمین دهان باز کند و ...

+ نوشته شده در  2007/12/22ساعت 16:7  توسط علی گنجه ای   | 

خاطرات پیرمردانه‌ای که با پسردایی تعریف کرد، ما را یاد قضیه‌ی سر کار رفتن وحید بهلول انداخت ... حالا که ایمیلی زده و اجازه داده که نقل کنم، برایتان می‌گویم...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/12/22ساعت 12:27  توسط علی گنجه ای   | 

به پیش‌بینی «وبگذر» امروز NaN نفر به بازدید نوشته‌های بی‌خواننده‌ی ما خواهند آمد! قضیه این است که ساعت صفر است و هنوز هیچ کس به بازدید ما نیامده؛ وبگذر برای تخمین کسانی که تا آخر وقت خواهند آمد این صفر را تقسیم بر آن صفر می‌کند و نتیجه‌اش می‌شود NaN (Not a Number) نفر!

NaN نفر

+ نوشته شده در  2007/12/21ساعت 0:26  توسط علی گنجه ای   | 

فکر کنم به زودی پدر هم به جمع وبلاگ‌نویس‌های فامیل بپیوندد. امروز صبح سفارش کرد برایش لپ‌تاپ بخرم!

+ نوشته شده در  2007/12/20ساعت 14:50  توسط علی گنجه ای   | 

سوتی دادیم عین چی! درست پشت در ورودی آپارتمان، با صدای بلند گفت‌وگوی بی‌تکلفی با همسر گرامی کردیم و حرف‌مان که تمام شد احساس کردیم صدای خیلی ملایم در زدن شنیده‌ایم! (زنگ آپارتمان خراب است و مراجعین باید در بزنند) از چشمی نگاه کردیم و دیدیم همسایه پشت در است! به روی خودمان نیاوردیم و از همسر گرامی پرسیدیم صدای در زدن شنیدی؟ گفت نه! (واقعا نشنیده بود) خلاصه دوباره از چشمی نگاه کردیم و دیدیم همسایه خودش خجالت کشیده و رفته!

 

+ نوشته شده در  2007/12/19ساعت 22:17  توسط علی گنجه ای   | 

ویزای هلند عمو خورد توی گذرنامه‌اش. گذرنامه به کیف که داشتم می‌آمدم بیرون به آقای مددی سفارت هلند گفتم که توی وبلاگم درباره شما نوشته‌ام و آدرسش را هم دادم. خندید و پرسید خوب نوشته‌ای یا بد؟ گفتم بد نوشته بودم که نمی‌آمدم به خودتان بگویم!

+ نوشته شده در  2007/12/19ساعت 22:7  توسط علی گنجه ای   | 

پسر دایی دیشب شام مهمان ما بود و دو نفری نشستیم و مثل پیرمردهایی که خاطرات دوران احمدشاه را برای جوانان تعریف می‌کنند، از خاطرات روزهای اول اینترنت برای همسر گرامی می‌گفتیم و او هم با علاقه و تعجب گوش می‌کرد...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/12/19ساعت 12:16  توسط علی گنجه ای   | 

قدر برنامه‌ی OneNote از مجموعه‌ی Office را بدانید. برنامه‌ی بسیار خوشدستی است برای دسته‌بندی یادداشت‌ها و پیدا کردن راحتشان.

OneNote

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت 16:46  توسط علی گنجه ای   | 

نجمه یک post گذاشته بود روی وبلاگش، 6تا کامنت داشت که یکی من بودم یکی همسر گرامی یکی مهران و یکی هم پسرخاله! خلاصه در راستای گسترش سریع فک و فامیل و رفیق رفقا بر روی نت، بالاخره پسر دایی هم وسوسه شد آلبوم عکس‌هایش را بگذارد روی fotki. اینجا بروید و ببینید.

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت 16:2  توسط علی گنجه ای   |